مسافر میان مکان‌ها و داستان‌ها و زبان‌ها
چه‌طور از شهر زشت‌مان پیشی بگیریم؟ | روایتی از پرسه در تهران و رمانی در کپنهاگ

چه‌طور از شهر زشت‌مان پیشی بگیریم؟ | روایتی از پرسه در تهران و رمانی در کپنهاگ

 

تهران شهر زیبایی نیست، مگر اینکه از خیلی دور نگاهش کنی، یا از خیلی نزدیک. در خیابان‌های این شهر که راه می‌روی، بیش‌تر خانه‌های بی‌هویت‌ و بی‌روح به چشم می‌آیند. پایین و بالای شهر هم فرقی ندارد: یا بام‌های توسری‌خورده‌ی فرتوت می‌بینی، یا ساختمان‌های رعنای جوان که کت‌و‌شلوار «خارجی» پوشیده‌اند تا «مدرن» و «باکلاس» باشند، ولی رخت بر تن زار می‌زند و هیچ به محیط نمی‌خورد. اما از دور  اگر نگاهش کنی، زیباست؛ اگر از بامِ تهران، به شب سوسوزنش بنگری، یا اگر کبوتری بر آسمانش باشی (و به ماشین‌های تمیز و لباس‌های نو فضله با رنگ مناسب بیندازی). یا اگر از نزدیک نگاه کنی؛ مثلن به خانه‌ای که حرفی برای گفتن دارد یا گربه‌ای که کنار خیابانِ پرصدا و پر‌دود، لمیده و سه‌چهار‌دور خودش را لیسیده است.

 

وقتِ حمام ظهرگاهی گربه‌ی بام‌گردمان رسیده است. گربه‌ی سیاه‌سفید کوچه‌مان هر روز روی بام‌های کوتاه می‌گردد، در کپه‌خاکی روی بامی می‌شاشد و هر بار به لبه‌ی بامی می‌رسد، هاج‌و‌واج می‌ماند و هر بار، پس از ده‌دوازده‌دقیقه می‌پرد و مثل پَر، می‌افتد روی بام کوتاه‌تر. هر بار. آخ هم نمی‌گوید. (البته شاید میویی بگوید) وقتی دمش را هم می‌لیسد و حمامش را تمام می‌کند، پرده را می‌کشم و می‌روم.

 

چه کنم؟ بی‌تاب و تب‌ناکم. بنویسم؟ از چه؟ مثلن از گربه؟ از گربه‌ها؛ امروز فقط می‌خواهم از گربه‌ها بنویسم. مثل اکبر سردوزآمی در کتاب  «برادرم جادوگر بود». از آدم‌ها و روی‌داد‌ها و روی‌نَدادها نوشت و نوشت و نوشت تا سرآخر، تصمیم گرفت فقط از گربه‌اش بنویسد، فقط از گربه‌اش.

 

بیرون می‌زنم. در خیابان، گربه‌ای شبیهِ «خانوم» می‌بینم: گربه‌ی سردوزآمی، که مثل اسمش خیلی خانوم است. سیاهِ سیاه، با یک گله سفیدی زیر گلویش، یک گل سفیدِ بوسیدنی. البته اسم ایشون بیش‌تر به میوجتبا یا میورتضا یا پَرویوز می‌خورد. گربه‌های هر گوشه‌ی تهران، اغلبْ ویژگی‌های مشترکی دارند. این پرویوزخان هم مثل خیلی از گربه‌جنوبی‌هاست که لاقید روی بام‌ها می‌چرخند یا با کرّ و فرِّ تمام خیابان را قُرق می‌کنند.

 

خانوم کوچه‌های تهران را ندیده بود. قلمرویش خانه‌ای در کپنهاگ بود: سرزمین کوچک اکبر سردوزآمی. هم‌دمش در غربت بود، فرمان‌روای خانه‌اش:

سلطان سرزمین کوچک من، سرزمینی که از تاریخ گوز گوز گوز، از من گرفته شده است.

 

تهران گربه‌گاه‌هایی دارد، جاهایی که دچار مرض زیبای تراکم گربه است. مثل پارک لاله و هنرمندان و ساعی. گربه‌های آن جاها هم اغلب شخصیت مشابهی دارند. بیش‌ترشان را می‌شناسم. مثلن چند دوست‌گوربا در محوطه‌ی کوچک کنار متروی میدان صنعت دارم: مهوش، فرنگیس و بچه‌اش، فرنگیس‌چه. کمی که از میدان صنعت پیاده‌روی کنی، به باغ‌راه فدک می‌رسی. (تا باز پیاده‌روی کنی) گربه‌های آن‌جا هم مهوش‌پریوش‌وارَند: خروار خروار ناز دارند و هزار هزار خریدارِ ناز. البته مثل پشه‌ها، روزها ناپدید می‌شوند و هوا که رو به تاریکی می‌رود، سر و دُم‌شان پیدا می‌شود. هر نازخَری که از کنار نیمکت‌ها بگذرد، دستی بر سرشان می‌کشد. آن‌ها هم ملکه‌وار سر خم می‌کنند و  با سخاوت نوازش را می‌پذیرند. گاه حتا می‌چرخند و می‌گذارند شکم‌شان را ناز کنی، شکمِ نرم خُرخُرویشان را. این لحظه‌هاست که مثل سردوزآمی به اوج بی‌قراری می‌رسم و فکر می‌کنم که گربه شاه‌کارِ طبیعت است.

 

سردوزآمی راستی‌راستی با گربه‌اش به اوج بی‌قراری، به اوج عشق می‌رسید. اصلن چرا من بگویم؟ خودش بگوید:

 

من انسانی هستم که در محدودترین موقعیت و در محدودترین فضا، تا به امروز توانسته است به عشق بیندیشد {…}

کی می‌تواند باور کند که من با دیدن این پوزه‌ی شیری‌شده،

به اوج بی‌قراری،

به اوج عشق می‌رسم؟

من می‌خواهم از لحظات کوتاه و بلندِ این خانوم به جهان و

به هستی از کف‌رفته‌ام دست پیدا کنم.

یعنی می‌شود؟

یعنی می‌شود؟

 

از متروی تئاتر شهر تا پارک لاله می‌گامم. تهران زشت‌تر از پیش شده است. زشتی به‌خصوصی دارد این شهر؛ انگار نقش پریشانی‌ای تاریخی را بر شهر کشیده‌اند. در جنگ، فقط این نقش پررنگ‌تر شده است. اما امروز نمی‌خواهم از این‌ها بنویسم. امروز فقط چشم و قلمم را پیِ گربه‌ها می‌گردانم. درِ چوبی نازی هست که همیشه گربه‌ای کنارش می‌نشیند. کنارش هم آینه‌ای‌ست که اغلبْ کسانی جلویش عکس می‌گیرند. به‌نظرم درِ مرموز قشنگی‌ست. این گوشه‌ی کوچکِ تهران زیباست.

 

تهران شهر زیبایی نیست، مگر اینکه از خیلی دور نگاهش کنی، یا از خیلی نزدیک. در خیابان‌های این شهر که راه می‌روی، بیش‌تر خانه‌های بی‌هویت‌ و بی‌روح به چشم می‌آیند. پایین و بالای شهر هم فرقی ندارد: یا بام‌های توسری‌خورده‌ی فرتوت می‌بینی، یا ساختمان‌های رعنای جوان که کت‌و‌شلوار «خارجی» پوشیده‌اند تا «مدرن» و «باکلاس» باشند، ولی رخت بر تن زار می‌زند و هیچ به محیط نمی‌خورد. اما از دور  اگر نگاهش کنی، زیباست؛ اگر از بامِ تهران، به شب سوسوزنش بنگری، یا اگر کبوتری بر آسمانش باشی (و به ماشین‌های تمیز و لباس‌های نو فضله با رنگ مناسب بیندازی). یا اگر از نزدیک نگاه کنی؛ مثلن به خانه‌ای که حرفی برای گفتن دارد یا گربه‌ای که کنار خیابانِ پرصدا و پر‌دود، لمیده و سه‌چهار‌دور خودش را لیسیده است.

 

سردوزآمی نگاهش را از دورها، از ایران دور، از کودکی دورش، برمی‌دارد و به نزدیک می‌دوزد: به خانوم، خانوم که فقط می‌جهد و هر سو را می‌جورد و «همه‌چیز بازیچه‌ی پنجه‌های اوست». مثلن جایی خانوم دارد با عکس‌ها و کاغذهای سردوزآمی بازی می‌کند که می‌گویدَش:

 

همه‌ی این جهان مرا در هم بریز خانوم!

جهانی را که هرگز از آن من نبوده است!

جهانی را که همیشه از آن جاکشان زمانه است!

 

کارگرِ شمالی را بالا می‌روم. هرچه به پارک لاله نزدیک‌تر می‌شوم، گربه‌ها بیش‌تر می‌شوند. گوربای سیاهی می‌بینم، خبری خوش که گربه‌های بیش‌تری در راه‌اند. جلوتَرَک، خرگربه‌ی نارنجی‌ای به درخت چنگول می‌کشد، بعد می‌نشیند و با دمش دعوا می‌کند. لب‌خندم کش می‌آید. گربه، لب‌خندی کش‌دار است؟

 

در «برادرم جادوگر بود» که هست. این رمان-شعر به نگرم یک «موری» طولانی‌ست. در خاک‌سپاری‌های مازندران، فرد داغ‌دیده کنار گور می‌نشیند، سر و تنش را گهواره‌وار تکان‌تکان می‌دهد و برای عزیزِ رفته «موری» می‌خواند: اغلب، با جمله‌های کوتاه، جان‌سپرده را توصیف می‌کند یا از رابطه‌اش با او می‌گوید و ترجیع‌بندی هم دارد؛ مثلن اگر مادر باشد، آخرِ هر چند جمله می‌گوید: «مار بَمیرِه.» (مادر برایت بمیرد) در چشم من، «برادرم جادوگر بود» داستان شخصیت‌هاست. سردوزآمی انگار برای تک‌تکِ آدم‌های زندگی‌اش موری می‌خواند، برای تمام ازدست‌رفته‌ها. و بعد، تصمیم می‌گیرد فقط از گربه‌اش بنویسد، فقط از گربه‌اش. پس از موریِ طولانی، لب‌خندی، شاید کش‌دار. لب‌خندی، شاید.

 

به پارک می‌رسم و روی چمن می‌نشینم. در امتداد نگاهم، گله‌گله کلاغ است. کسی برایشان غذا می‌پاشید. برای همین، این همه کلاغ ناز یک‌جا جمع شده‌اند و این‌ور و آن‌ور می‌پرند. جلوتر، گربه‌ی خاکستری چاقالویی لمیده است و جلوترتر، دختری جوان و موقرمز، در بغل پسری (آن هم جوان!) آدم‌ها و کلاغ‌ها. آدم‌ها و آدم‌ها. گربه‌ها و گربه‌ها. گربه برای خودش است. گربه فرمان‌روای خودش است. و گاه، فرمان‌روای سرزمین کوچک آدمی، دور از سرزمینش.

 

آدم‌ها و کلاغ‌ها. آدم‌ها و آدم‌ها. آدم‌ها و گربه‌ها. فکر می‌کنم که ساده و سرراست‌ترین رابطه همین است. او بگوید: «میو» و من بگویم: «چشم خانوم!» و فقط از گربه‌ام بنویسم، فقط از گربه‌ام.

 

چرا از گربه‌ها ننویسم؟ گاهی فقط می‌شود از گربه‌ها نوشت. سردوزآمی، در لحظه‌ای، فقط می‌تواند، فقط می‌خواهد، که از گربه‌اش بنویسد. البته کسی هم مدام در پی‌اش است. مدام می‌پرسد که چرا از چیزهای دیگر نمی‌نویسد. می‌گوید:

 

می‌ترسی بنویسی جاکش؟ می‌ترسی از جاکشا بنویسی؟ {…} می‌ترسی خونه و زندگیتو از دست بدی؟

و سردوزآمی پاسخ می‌دهد که:

چی بنویسم؟ بنویسم هر که را می‌آیم بشناسم به طرزی دردناک می‌میرد؟ {…} وقتی انسانی که می‌گویند همه‌ی شکوه و جلال زمین و آسمان در اوست، این‌گونه زود، این‌گونه دردناک، این‌گونه حقیرشده، مرده باشد، چی می‌شود راجع بهش نوشت؟

 

البته نوشته است. بسیار. سردوزآمی روایت‌گر بی‌نظیری‌ست. کیف می‌کنم وقتی می‌خوانمش. بغض می‌کنم وقتی می‌خوانمش. کیف می‌کنم و بغض می‌کنم و فکر می‌کنم که همین است! باید زیست پاره‌پاره‌ی این نسلِ این چهل‌و‌چندسال را، ازدست‌رفته‌هاشان را باید روایت کرد. بی آه‌و‌ناله و بی‌وعظ‌و‌خطابه، فقط باید روایت کرد. و سردوزآمی روایت می‌کند. اما در لحظه‌هایی، فقط می‌شود از گربه‌ها نوشت و از همه‌چیز گفت. از گربه گفت و غربت را روایت کرد. گاهی فقط می‌شود از گربه‌ها نوشت، فقط از گربه‌ها.

 

در این فکرهایم که گربه‌ای خودش را به آرنجم می‌مالد و داد می‌زند: «میَااااو؟» نازش می‌کنم و بی‌اختیار صدایم را نازک می‌کنم و می‌گویم: «من هم نمی‌دونم وال‌لا.» پررو‌ پررو روی پایم می‌نشیند. گربه‌های لاله اغلب اجتماعی‌اند. البته نه همه‌شان. مثلن گربه‌ی نازی بود که اسمش را خَرمالو گذاشته بودم. گفته بودم اگر بیاید پیشم، اسمش را عوض و «خُرمالو» می‌کنم. اما هرگز خُرمالو نشد. این‌یکی اما خُرمالویم است. ورجه‌وورجه می‌کند. روی دفترم. کثیفش می‌کند. مچاله‌اش می‌کند. به هم نریز خانوم. این دفتر‌و‌دستک‌هایم را به هم نریز. این واژه‌ها تنها چیزی‌ست که از آن من است، در اختیار من، به اختیار من. به هم نریز خُرمالو‌خانوم. با آن پنجه‌های نازت، به هم‌اَم نریز.

 

از تماشاگاهم بلند می‌شوم و پارک را آرام می‌گامم. پاهایم خسته شده‌اند. لَختی روی نیم‌کتی می‌نشینم. رو به دوستم می‌کنم و ازش می‌پرسم:

-راستی‌راستی آدمی‌زاد باید چه کند؟

خمیازه‌ای می‌کشد و می‌گوید:

-میو!

 

 

*تمام جمله‌هایی که نقل کرده‌ام: از کتاب «برادرم جادوگر بود»، از اکبر سردوزآمی

فهرست مطالب