مسافر میان مکان‌ها و داستان‌ها و زبان‌ها

درباره‌ی من

 

روزی دور

روزی نزدیک

روزی با همه‌ی رودهای سرخ سرگردان وجودم به دریایی راه خواهم برد.

-بهمن فرسی

 

این‌جا آتشی روشن کرده‌ام. بیا تا چای دم می‌کشد، یک چیکه قصه بگوییم.

 

داستان‌های بسیاری درباره‌ی آتش گفته‌اند. در مورد پیدایش و مهارَش گمان‌ها بافته‌اند، از اینکه آدمی سنگی را برای تیز کردن بر سنگی کوفت و ناخواسته آتش افروخت بگیرید تا اینکه هوشنگِ شاهنامه سنگی را به سوی ماری انداخت، اما سرِ سنگ به سنگ خورد و آتش گرفت: «نشد مار کشته ولیکن ز راز/ از این طبع سنگ آتش آمد فراز»

اگر از یک هوشنگِ معمولی در خیابان یا از هوشنگ مصنوعی در گوشی‌تان هم بپرسید که آتش چگونه آمد فراز، می‌توانند برایتان داستان‌ها ببافند. اگر خلاقیت‌شان قد بدهد. این است که من را به وجد می‌آورد: چطور داستان می‌سازیم و چطور با داستان، جهان و انسان را می‌فهمیم و می‌سازیم. (راه‌نمایی به داستان‌آموزی: چطور با داستان جهان و خودمان را درک می‌کنیم؟)

 

داستان‌های بسیاری دور آتش گفته‌اند. قصه‌ی محبوبم درباره‌ی آتش همین است: که انسان‌های گذشته‌های دور، پس از کار و شکار، دور آتش جمع می‌شدند و قصه می‌گفتند و قصه می‌شنفتند. خوش دارم که این روایت را باور کنم و خیال کنم نخستین قصه‌های مشترک بشر از آتش زاده شدند. تصور کنید که یکی دور آتش از شکار سختش می‌گفت، یکی از راه تازه‌ای برای غذا پختن می‌گفت، یکی هم می‌پرسید «چرا خورشید می‌تابه» و یکی می‌جویید «چرا می‌چرخه زمین؟» دیگری داستانی برای تابیدن خورشید می‌بافت و دیگرَکی قصه‌ای برای چرخیدن زمین. این‌گونه بود که نخستین قصه‌های مشترک، افسانه‌ها و اسطوره‌ها، به وجود آمدند.

حالا بسیاری چیزها از قلمروی ناآشنا درآمده‌اند و توضیحی علمی برایشان وجود دارد. نیازی نیست برای توجیه پدیده‌ها قصه بسازیم، اما هنوز با روایت کردن و روایت شنیدن است که جهان و انسان را درک می‌کنیم. آدمی‌زاد هنوز قصه‌گوست و قصه‌جو و قصه‌خو. و این، به نگر من، به شگفتی و سرخیِ آتش است.

 

داستان، داستان و داستان

به نگرم، داستان آتش است، «چیزی به عظمت ستاره، در سال‌های پیش از نجوم.[1]» روشن است و روشن‌گر. جنبه‌های نادیده‌ی ماجراها را نشان می‌دهد. به آدم‌ها گرما می‌دهد و دور هم جمع‌شان می‌کند. شعله می‌کشد و به جوشش و کوشش و تپش می‌اندازد. و می‌سوزاند، می‌سوزاند، می‌سوزاند. جک کروآک، نویسنده‌ای بادپا و ماجراجو، می‌گوید فقط آدم‌های دیوانه را دوست دارد، آدم‌هایی که مدام در جَست‌و‌جویند،  « که فقط می‌سوزند، می‌سوزند، می‌سوزند.»  داستان، سرخیِ دیوانگی‌هاست.

 

ادبیات و سفر، آتشِ هدایت‌گر

من آتش را در ادبیات و سفر یافته‌ام: شور زیستن، جست‌و‌جو و ساختنِ قصه‌های تازه. از کتاب‌ها می‌نویسم تا با شورِ کودکی‌ام از داستان‌های تازه بگویم. از سفر می‌نویسم تا با شوق نُه‌سالگی‌ام دفترچه‌خاطراتی پر از خاطره و عکس بسازم. با جست‌و‌جو، بازی‌گوشیِ کودکی نمی‌میرد.(چرا ادبیات؟ برای کودک ماندن)

این‌جا پرسه‌گاهم است و پرسه‌گاهِ شما. داستان به داستان، زبان به زبان، از این سرا به آن سرا، می‌گردم. پی چی؟ راز هستی؟ راه‌و‌چاهِ توسعه!ی فردی؟ «حقیقت»ِ زندگی؟ بی‌خیال. نه. فقط، پی زندگی. به قول دیوید فاستر والاس، «تمام این‌ها برای زندگی پس از مرگ نیست. حقیقت واقعی درباره‌ی زندگی قبل از مرگ است. درباره‌ی اینکه چطور به سی یا شاید پنجاه‌سالگی برسید، بی آنکه بخواهید تفنگ روی شقیقه‌تان بگذارید.[2]» همین.

 

این‌جا آتشی روشن کرده‌ام. بیا تا چای دم می‌کشد، یک چیکه قصه بگوییم…

 

[1] سطری از شعری از کیومرث منشی‌زاده، از دفتر «قرمز‌تر از سفید»

[2] از مجموعه‌جستار «این هم مثالی دیگر»، ترجمه‌ی معین فرخی

فهرست مطالب