مسافر میان مکان‌ها و داستان‌ها و زبان‌ها
چرا ادبیات؟

چرا ادبیات؟

ادبیات پدیده‌ایست که در زندگانی ما به حاشیه رانده شده است؛ چیزی‌ست، اغلب، تنها برای فراغت یا بطالت. حالا که دنیا جولان‌گاهِ انواع رسانه‌های تصویری شده است، ادبیات حتا برای سرگرمی هم طرف‌دارانِ کم‌تری دارد.

پس چرا ادبیات هنوز مهم و حتا ضروری‌ست؟

مدام از خودم می‌پرسم که چرا چنین در تب‌و‌تاب ادبیاتم؟ پیوسته مخ خودم را می‌خارانم. چنین شد که به صرافت این افتادم که مجموعه‌ای پاسخ برای این پرسش جمع کنم. در تمام کند‌و‌کاوهایم به این می‌رسم که ادبیات برای این است که زندگی را به شکل دیگر و به‌تری تجربه کنیم، که ادبیات ما را به سطح بالاتری از بودن می‌رساند. اما، به‌تر است که سخن کوتاه نکنم! ببینیم این‌همه آدم که از ضرورت ادبیات گفته‌اند، چه گفته‌اند:

 

چرا ادبیات؟ | از دیدگاهِ خورخه لوییس بورخس

-چون ادبیات زندگی را به‌تر، یا کم‌تر بد!، می‌کند

بورخس هیچ این پرسش را دوست نداشت. می‌گفت: «هیچ‌کس نمی‌پرسد فایده‌ی آواز قناری و غروب زیبا چیست.» وجود دارند، زندگی را به‌تر می‌کنند، پس نیازی نیست برای وجود و وجوب‌شان دلیل بتراشیم.

 

اما به نظرِ ماریو بارگاس یوسا، اتفاقن سؤالِ خوبی‌ست. ادبیات نه زاییده‌ی طبیعت است و نه تصادفی به وجود آمده است. پس خوب است بپرسیم که چه شد که ادبیات به وجود آمد و چرا به زندگی‌اش ادامه می‌دهد.

 

چرا ادبیات؟ | از دیدگاه ماریو بارگاس یوسا

-چون زندگی بدون ادبیات ترسناک است

یوسا مقاله‌ای به همین نام دارد: «چرا ادبیات؟» چندین بار آن را خوانده‌ام (و خواهم خواند) و به این نتیجه رسیده‌ام که شاید به‌ترین راه برای نشان دادن اهمیت ادبیات، تصور زندگی بدون آن باشد. در نگر یوسا، مهم‌ترین خصلت جامعه‌ی بدون ادبیات، تن دادن به قدرت است: بدون ادبیات، به وضع موجود تن می‌دهیم، چون فکر می‌کنیم زندگی همین است که هست و نمی‌شود تغییرش داد: تبدیل به «جامعه‌ای از آدم‌های کوکی می‌شویم که آزادی را فراموش کرده‌اند.» از این رو، یوسا ادبیات را نه‌تنها چیزی لذت‌بخش، که فعالیتی اساسی برای ذهن و امری ضروری برای جامعه می‌داند. چرا؟

چون ادبیات نشان‌مان می‌دهد که همیشه می‌شود جور دیگری هم زندگی کرد.

 

-با ادبیات، به بیش‌ترین حد از تجربه‌های انسانی دست‌رسی پیدا می‌کنیم

برای درک گوشه‌گوشه‌ی جهان، شاخه‌های علمی و غیرعلمی بسیاری وجود دارد، اما ادبیات فصلِ مشترک تجربه‌های آدمی‌ست. به نگرِ یوسا، ادبیات کامل‌تر از هر چیز دیگری می‌تواند زندگی را نمایش دهد، چون: «داستان به وجود نیامده است تا تنها یک محدوده‌ی واحد از تجربیات انسانی را بررسی کند. علت وجودی آن غنا بخشیدن به کل زندگی آدمی است، و این زندگی را نمی‌توانیم تکه‌تکه کنیم، تجزیه کنیم یا به مجموعه‌ای از طرح‌ها و فرمول‌های کلی تقلیل دهیم.»[1]  با ادبیات است که به گستره‌ی وسیعی از تجربیاتِ رنگ‌و‌وارنگ دست می‌یابیم و می‌بینیم که می‌شود هزار جورِ گوناگون زندگی کرد، هزار هزار جورِ گوناگون.

 

-با ادبیات، از قید‌و‌بندهای زندگی می‌رهیم و از زمان‌و‌مکان فراتر می‌رویم

در ادبیات، قید‌و‌بندی نیست: می‌توانیم به هر زمان و هر مکانی سرک بکشیم و به هر کاری دست بزنیم. (با ادبیات است که می‌توانیم قتل را هم تجربه کنیم و بعدش، اعدام را تجربه نکنیم! حتا می‌توانیم به دورانِ باستان برگردیم و پادشاهی اسطوره‌ای را بکشیم. یا اصلن تبدیل به یک کلاغ یا کرم شویم.) و جالب آنکه ممکن است ببینیم با آدم‌هایی که مثلن صدها سال پیش زیسته‌اند ، نقطه‌های اشتراکی داریم. «این احساس اشتراک در تجربه‌ی جمعی انسانی در درازای زمان و مکان والاترین دستاورد ادبیات است، و هیچ چیز به اندازه‌ی ادبیات در نو شدن این احساس برای هر نسل مؤثر نیست.»

 

-با ادبیات، همین زندگیِ خودمان را هم به‌تر تجربه می‌کنیم

یوسا می‌گوید که با ادبیات، حتا می‌توان سکسِ به‌تری هم داشت. چون ادبیات عشق و تمنا را عرصه‌ای برای آفرینش هنری کرده است و به آن، غنای بیش‌تری بخشیده است: آن را از تجربه‌ای حیوانی و غریزی فراتر برده است. «به‌راستی گزافه نیست اگر بگوییم آن زوجی که آثار گارسیلاسو، پترارک، گونگورا یا بودلر را خوانده‌اند، {…} قدر لذت را بیش‌تر می‌دانند و بیش‌تر لذت می‌برند.» این موضوع فقط درباره‌ی سکس صدق نمی‌کند.

 

-با ادبیات، به پنهان‌ترین گوشه‌های زندگی انسان سرک می‌کشیم

به‌هر‌روی، سکس چیزی‌ست که (اغلب) پشتِ درهای بسته اتفاق می‌افتد، اما با ادبیات می‌توانیم به پشت این درهای بسته سرک بکشیم. و به پشت درهای بسته‌ی بیش‌تر‌تری. ادبیات است که تاریک‌ترین گوشه‌های آدمی‌زاد را نشان‌مان می‌دهد، مثل قساوت‌های آمیخته با روابط جنسی که مارکی دو ساد در کتاب «صد‌و‌بیست روز سودوم» نوشته است. «و یادمان باشد که آنچه نخستین بار به این پسغوله‌های ذهن انسان سر کشید و قدرت ویرانگر و خود-ویرانگرِ آن‌ها را کشف کرد علم نبود.» ادبیات بود.

 

-ادبیات موجب نارضایتی می‌شود و نارضایتی، موجبِ تغییر

وقتی ما تمامِ این حالت‌های مختلفِ زندگی را می‌بینیم، می‌فهمیم که همیشه می‌شود جورِ دیگری زندگی کرد. وقتی سر از دنیای کتاب بیرون می‌آوریم و به دنیای خودمان برمی‌گردیم، از شکافی که بین این دو دنیا وجود دارد مبهوت می‌شویم. دیگر از زندگیِ خودمان کم‌تر خوش‌مان می‌آید. ادبیات می‌تواندبرای لحظه‌هایی ما را از این زندگی جدا و حال‌مان را خوب کند، اما بالاخره دوباره به آن برمی‌گردیم. و آن‌وقت است که هستی را به چالش می‌کشیم. نقد می‌کنیم. می‌پرسیم چه‌طور می‌توانیم جورِ دیگری زندگی کنیم؟ این چیزی‌ست که قدرت‌های حاکم را می‌ترساند: چون ممکن است از وضعِ موجود به خشم بیاییم و در برابرش، عصیان کنیم.

 ادبیات یکهو جماعتی را به خشم نمی‌آورد و موجبِ تغییرات بزرگِ اجتماعی نمی‌شود، اما به‌هر‌روی، می‌تواند جرقه‌ی نارضایتی را بزند. و نارضایتی، آغازِ تغییر است. «برای شعله‌ور کردنِ آتش این همه ناخشنودی از هستی، هیچ چیز کارآتر از مطالعه‌ی ادبیات خوب نیست. برای شکل بخشیدن به شهروندانِ اهلِ نقد که بازیچه‌ی دست حاکمان نخواهند شد و از تحرک روحی و تخیلی سرشار برخوردارند، هیچ راهی بهتر از مطالعه‌ی ادبیات خوب نیست.» (و البته باید یادمان باشد: تنها ادبیاتِ خوب است که می‌تواند چنین تأثیراتی داشته باشد)

 

-ادبیات زبانی تازه برای توصیف زندگی بهمان می‌دهد

اگر ادبیات وجود نداشت، برخی از صفت‌ها هرگز به وجود نمی‌آمدند، مثل: دن‌کیشوت‌وار، کافکایی، اورولی، سادیستی، مازوخیستی و چه و چه که همه از ادبیات آمده‌اند. این اصطلاحات و امثا‌لشان، زبانی تازه برای توصیفِ زندگی بهمان می‌دهند، مثلن:

-دن‌کیشوت‌وار: دن‌کیشوت در برابر وضع موجود طغیان می‌کند و می‌خواهد جورِ دیگری زندگی کند: «تصور ما از آرمان و آرمان‌گرایی که این چنین با بار اخلاقی مثبت درآمیخته است، اگر از برکتِ نبوغِ اقناع‌کننده‌ی سروانتس در وجود قهرمانِ رمان تجسم نمی‌یافت، چنان‌که امروز هست نمی‌بود و بدل به ارزش‌هایی روشن و ارجمند نمی‌شد.»

-بوآریسم: مادام بوآری هم مرضِ نارضایتی دارد و مدام پی چیزی دیگر می‌گردد: «همین نکته در مورد آن دن‌کیشوتِ مؤنث اهل عمل، اِما بوواری، نیز راست می‌آید، زنی که شورمندانه به جدال برخاست تا بدان‌گونه که در رمان‌ها خوانده بود در شکوه شور و شهوت و تجمل زندگی کند. او مثل پروانه، چندان به شعله‌ی آتش نزدیک شد که سراپا سوخت.»

و چه و چه و چه. این‌ها الگوهای ذهنی تازه‌ای برای دیدنِ زندگی بهمان می‌دهند. و از این دریچه‌های تازه، زندگی را جورِ دیگری معنا می‌کنیم و ممکن است جورِ دیگری عمل کنیم. چه‌بسا یک شخصیتِ رمان، داستانِ زندگی‌مان را از این رو به آن رو کند.

 

-ادبیاتْ زبان را غنی‌تر می‌کند و زبان، فکر را (و برعکس)

پس ادبیات، امکان‌های تازه‌ای را بهمان نشان می‌دهد و آن امکان‌های تازه، می‌توانند جرقه‌ی تغییر را بزنند. اما یادمان نرود که ادبیات، روی کلمه‌ها بنا شده است. نخستین تأثیری که ادبیات (و تنها ادبیات) می‌گذارد، بر روی زبانِ ماست. باقی فرم‌های هنری، مثل سینما یا نقاشی، کلام را در مرتبه‌ی دوم نسبت به تصویر قرار می‌دهند. اما ادبیات است که با واژه‌هایمان کار دارد، مثلن به ما واژه‌های بیش‌تری می‌دهد، واژه‌هایی مثلِ دن‌کیشوت‌وار یا کافکایی یا واژه‌های ساده‌تری که زیر دست‌و‌پا ریخته‌اند، اما در ذهن ما جا خشک نکرده‌اند. زبان و فکر سیستمی به‌هم‌پیوسته‌اند که جهان‌بینیِ ما و در نتیجه، جهانِ ما را شکل می‌دهند؛ ادبیات، این هر دو را همواره ارتقا می‌بخشد:

«ما سخن گفتن درست، پرمغز، سنجیده و زیرکانه را از ادبیات و تنها از ادبیات خوب می‌آموزیم. هیچ‌یک از انواع علوم و هنرها نمی‌تواند در غنا بخشیدن به زبان موردنیاز مردم جای ادبیات را بگیرد. درست گفتن، و تسلط بر زبانی غنی و متنوع، یافتن بیانی مناسب برای هر فکر و هر احساسی که می‌خواهیم به دیگران منتقل کنیم، بدین معناست که ما آمادگی بیشتری برای تفکر، آموختن، آموزش، گفتگو و نیز خیالپردازی، رؤیاپروری و حس کردن داریم. کلمات به گونه‌ای پنهانی در همه‌ی کنش‌های ما انعکاس می‌یابند، حتی در آن کنش‌هایی که ظاهراً هیچ ارتباطی با زبان ندارند. و چندان که زبان، به یمن وجود ادبیات، تحول می‌یابد و به حد اعلای پالودگی می‌رسد بر امکان شادمانی و لذت آدمی می‌افزاید.»

همین. همین پاراگراف را می‌شود بارها و بارها و بارها خواند و به اهمیتِ این هنرِ بس انسانی پی برد.

 

اگر ادبیات نباشد، جهان جایی تنگ و محدود می‌شود که نمی‌توان از آن فراتر رفت. شاید انسان ادبیات را آفرید تا فراتر برود، فراتر و فراترتر و فرا…

(این‌جا خلاصه‌ای از آنچه دریافت کرده‌ام را به زبان خودم نوشته‌ام. می‌توانید کتابِ «چرا ادبیات؟» را از نشر «لوح فکر» تهیه کنید و متن کامل مقاله را بخوانید. اگر نکته‌ای بوده که آن‌قدر به چشمِ من نیامده است، آن را در کامنت‌ها به این صفحه بیفزایید. این‌جا با هم، مجموعه‌ای پاسخ برای این پرسش زیبای «چرا ادبیات؟» جمع می‌کنیم)

 

با ادبیات می‌مانم

چرا ادبیات؟ | از دیدگاهِ من (یک عاشقِ معمولیِ ادبیات!)

-با ادبیات می‌مانم،

چون مزخرف بودنِ زندگی با ادبیات را

به مزخرف بودن زندگی بی ادبیات ترجیح می‌دهم.

(با الهام از «ترجیح می‌دهم»ِ شیمبورسکا)

 

-با ادبیات می‌مانم،

چون هر بار به قدرتش شک کردم،

سانسور آن را به من یادآوری کرد.

 

-با ادبیات می‌مانم،

نه هرگز به خاطرِ پول!

که ادبیات چه‌بسا آدم را فقیر کند،

اما فقر واژه و تخیل و تجربه را چاره می‌کند.

 

-با ادبیات می‌مانم،

تا خاک، کلمه شود.

 

-با ادبیات می‌مانم،

چون در ابتدا کلمه بود

و در انتها، کلمه است.

 

-با ادبیات می‌مانم،

تا کوچک بمانم

و بزرگ شوم:

کودکی با پنجره‌ای بزرگ رو به زندگی.

 

-با ادبیات می‌مانم،

چون چشم‌های بیش‌تری بهم قرض می‌دهد

برای جهانی که تماشایش ته ندارد.

 

-با ادبیات می‌مانم،

که دست‌های اضافه‌ای بهم می‌دهد

برای در آغوش کشیدن زندگی

و مرگ.

 

-با ادبیات می‌مانم،

تا هزار راه بیابم برای دیدن،

و یکی برای ماندن،

 با وجودِ هرچه دیده‌ام.

 

-با ادبیات می‌مانم،

حتا وقتی ازش دور می‌افتم،

به‌خصوص وقتی ازش دور می‌افتم:

چون همان موج‌هایی که از آن دورم می‌کنند،

به آن بَرَم می‌گردانند.

 

-با ادبیات می‌مانم،

تا گم شوم

بی توقعِ پیدا شدن.

 

-با ادبیات می‌مانم،

چون عشق در ادبیات

و عشق با ادبیات

ماندنی‌تر است.

 

-با ادبیات می‌مانم،

چون کرمِ کتاب مثل سرطان است:

درمان ندارد

و اگر مقاومت کنی، کچلت می‌کند.

(راستش دیگر چاره‌ای ندارم. معتاد شده‌ام! باقیِ حرف‌ها بگویی‌نگویی حرف مفت است.)

 

-با ادبیات می‌مانم،

جایی که دروغ‌گویی فضیلت است

و فضیلت، چیزی تعریف‌نشدنی.

 

-با ادبیات می‌مانم،

چون تنها جایی‌ست که از غرغروها استقبال می‌کنند.

(به قول یوسا، جان‌پناهِ جان‌های ناخرسند است ادبیات.)

 

-با ادبیات می‌مانم،

تا دقیقه‌های کندگذر را به شتاب وادارم

و دقیقه‌های شتابان را به درنگ.

 

-با ادبیات می‌مانم،

تا به اندازه‌ی کتاب‌های نخوانده‌ام

دلیل برای زیستن داشته باشم.

 

-با ادبیات می‌مانم،

چون همیشه هوسِ سفر دارم

اما ویزا و بلیطش را نه.

 

-با ادبیات می‌مانم،

تا پشت دری فالگوش بایستم

که از قصد، اندکی باز گذاشته‌اند.

 

-با ادبیات می‌مانم

تا هم‌نشین کسانی شوم

که در دست‌رسم نیستند،

دیگر نیستند،

هرگز نبوده‌اند

یا هرگز نخواهند بود.

 

-با ادبیات می‌مانم،

با چراغی که بی‌راهه‌ها را نشانم می‌دهد

تا راه را بیابم.

(یا بی‌راهه‌تر را)

 

-با ادبیات می‌مانم،

که (شاید) تنها ادبیات است

که می‌تواند غصه را به قصه تبدیل کند

و قصه را به غصه

و هر چیزی را به هر چیزی.

 

-با ادبیات می‌مانم،

تا آنقدر زبان‌ورز شوم

که بتوانم توضیح دهم چرا.

 

-با ادبیات می‌مانم،

تا یادم نرود

همیشه می‌شود جور دیگری زیست.

(حتا بی ادبیات)

 

(با ادبیات می‌مانی؟ چرا؟ بنویس برایمان)

 

[1] جمله‌های میان گیومه: از مقاله‌ی «چرا ادبیات؟»، ماریو بارگاس یوسا، ترجمه‌ی عبدالله کوثری

فهرست مطالب