مسافر میان مکان‌ها و داستان‌ها و زبان‌ها
خشت و آفتاب | سفرنامه‌ی یزد
معماری یزد، شهر بادگیرها

خشت و آفتاب | سفرنامه‌ی یزد

چشم‌اندازی از متن: در اقلیمی متفاوت، با معماری متفاوت. سفر فقط به دیدنِ تمام جاهای دیدنی شهر نیست، به تجربه کردن حسی متفاوت است. در جایی با حال‌و‌هوایی متفاوت از جاهایی که تا حالا در آن بوده‌ای، می‌توانی ببینی که بدنت در جغرافیایی دیگر، چه رفتاری دارد؟ ذهنت چه‌طور کار می‌کند؟ با مردم چه‌طور ارتباط برقرار می‌کنی؟ آیا معماریِ وجود تو به معماری زندگی در این شهر می‌خورد؟ شاید سفر به سفر، بیش‌تر خودت را بشناسی.

 

آفتاب بر پلک‌ها سنگینی می‌کند. چشم‌هایت می‌جنگند تا ببینند. بافت متراکم محله، خانه‌های به‌هم‌چسبیده و کوچه‌های تو‌در‌تو را می‌بینی. دیوارهای کاهلگی، سقف‌های صاف، سقف‌های طاقی‌شکل، گنبدها، بادگیر‌ها را می‌نگری. آفتاب را، بر گل و خشت.  در محله‌ی فهادانِ شهر یزد قدم می‌زنی.

 

ساباط در یزد
کوچه‌پس‌کوچه‌های محله‌ی فهادان یزد

 

ساباط، کوچه‌ی مهربان

به گذرگاهی سرپوشیده می‌رسی. روی سکویی می‌نشینی و قلپ‌قلپ آب می‌نوشی. به چشم‌ها و پاهایت استراحت می‌دهی. خنک و تاریک است. به این کوچه‌های سر‌پوشیده ساباط می‌گویند. سقف‌های صاف یا طاقی‌شکلی دارند که سایه می‌سازند و مجالی برای استراحت فراهم می‌کنند. در معماری مناطق گرمسیری، از جمله یزد، بسی کارآمدَند. این فضای نیم‌بسته در زمستان، گرما می‌سازد و در این تابستان که تو در کوچه‌پس‌کوچه‌های یزد قدم می‌زنی، خنکا. جای خوبی برای دور هم جمع شدنِ اهالی محل به نظر می‌رسند.

 

تازه هم به تاب‌آوری انسان کمک می‌کنند، هم به تاب‌آوری ساختمان! مثلن ساباط‌های گنبدی‌شکل، فشار زلزله را به زمین منتقل می‌کنند و بنا در برابر هر زلزله و بادی آنقدر نمی‌لرزد و قدری مقاومت می‌ورزد. البته روزگاری تاب‌آوریِ دزدها را سخت کرده بودند. پیش‌ترها که راهزنان سوار بر اسب به محله‌ها حمله می‌کردند، کوتاهیِ سقف ساباط نقش امنیتی هم داشت و جلوی عبور راحت سارق و مهاجم را می‌گرفت. یعنی اسب سارق به ساباط و تیرش به سنگ می‌خورد!

 

کلمه‌ی ساباط از «سا» و باط تشکیل شده است. «آسایش» و «بنا»: گویی بنایی است که آسایش می‌آورد. خیلی از عناصر معماری مناطق گرمسیری چنین کارکردی دارند، از جمله بادگیرهایی که شهر یزد به آن‌ها شهره است.

 

در این عکس، شیوه‌ی سنتی و جدیدِ خنک‌سازی را با هم می‌بینید
در این عکس، بادگیر و باد-دِهِ امروزی (کولر!) کنار هم نشسته‌اند.

بادگیر و آب‌انبار، یاری باد و آب

‌بلند می‌شوی و باز راه می‌روی. محله‌ی فهادان بیشتر از باقیِ یزد، بادگیر دارد. هر بار بادگیر می‌بینی، ذوق می‌کنی. یاد بچگی‌ات می‌افتی که در جاده، تیر‌برق‌ها را می‌شمردی. (آخر چرا آدم برای این چیزها ذوق می‌کند؟) به آب‌انباری می‌رسی. اول از پله‌هایش به پایین نگاه می‌کنی و بعد برمی‌گردی و به سقفش می‌نگری. گنبد دارد و بادگیر. اغلب آب‌انبارها همین شکلی‌اند. آب‌انبار و بادگیر هم برای آسایش بیش‌تر طراحی شده‌اند: هوا و آب را خنک می‌کنند. تازه محله را هم زیبا می‌کنند. قدری از کیفِ تماشای فهادان، از تماشای بادگیر‌ها و آب‌انبارهاست.

 

(اسم فهادان هم جالب است. روایت است که زمانی در این محله یوز نگه می‌داشتند، پس به محله‌ی یوزداران، و سپس فهادان، معروف شد. برخی نیز می‌گویند فهادان از فهد می‌آید و به معنی خردمندان است. دیگرانی می‌گویند به اسم شیخ احمد فهاد برمی‌گردد. به‌گمانِ من، بیش‌تر به خردمندی معمارانش برمی‌گردد!)

 

آب‌انباری در محله‌ی فهادان یزد
آب‌انباری در محله‌ی فهادان یزد

 

درهای کلونی، ورودیِ بنایی درون‌گرا

به دری چوبی و کلون‌دار می‌رسی. درکوب را می‌گیری. می‌سوزی. درکوب‌ها داغ و سنگین‌اند. درکوب سمت راست، سنگین‌تر است و صدایی بم ایجاد می‌کند. روایت است که در گذشته، اگر مهمانِ مردی می‌آمد، این درکوب را می‌زد؛ اگر صاحب‌خانه خانم بود و می‌خواست لباسش را عوض کند، رختْ نو می‌کرد و سرْ می‌پوشاند و به استقبال می‌آمد. درکوب‌ها نیز برای راحتیِ بیش‌تر صاحب‌خانه طراحی شده بودند و آن‌وقت که آیفون تصویری نبود، با صدایشان درباره‌ی مهمان اطلاعاتی می‌دادند تا آدم غافل‌گیر نشود. درکوب چپ، سبک‌تر و ظریف‌تر است و صدایی زیر ایجاد می‌کند. این درکوب، خبر از مهمانِ زن می‌دهد. البته اگر خانواده‌ای به مهمانی می‌آمدند، هر دو درکوب را می‌کوبیدند.

 

معماری سنتی یزد، درون‌گرا و محصور است و به حفظ حریم شخصی ساکنان اهمیت می‌دهد. اولین چیزی که این را نشان می‌دهد، طراحی درکوب‌هاست. سپس، در را که باز می‌کنی، هیچ چیز از خانه معلوم نیست. اول از پله‌هایی باریک پایین می‌روی، بعد، تازه حیاط پیدا می‌شود. خانه خود را می‌پوشاند و برای محرمان افشا می‌کند.

 

وسط حیاط، حوض هست و دورتادور، درهای اتاق‌های خانه و فضایی برای نشستن روبه‌رویشان. این محیط بیرونی هم‌چنان رازپوش است و برای مهمان‌ها طراحی شده است. درِ یکی از اتاق‌ها را باز می‌کنی و به داخل خانه می‌روی. این‌جا دیگر اندرونی‌ست، خصوصی‌ترین بخش خانه، دنج‌گاه. خانه‌های بخش سنتی یزد، مثل خیلی از خانه‌های ایرونی، طوری طراحی شده است که هم حریم شخصی را حفظ کند، هم بسترِ مهمان‌نوازی را فراهم کند.

 

در می‌زنی و وارد خانه‌های جالب ایرونی می‌شوی
در می‌زنی و وارد خانه‌های جالب ایرونی می‌شوی

 

خانه درست در جایی‌ست که باید باشد

از خانه بیرون می‌آیی. از بیرون، فقط در و درکوب‌های زیبایش پیدایند. خانه دوباره رازگون است و خودش را برای ناظرِ بیرونی افشا نمی‌کند. محلِ استقرار خانه هم حساب‌شده است. در یزد، و در کل در اقلیم گرم‌و‌خشک، خانه‌ها بر اساس نور خورشید و در جهت قبله ساخته می‌شوند. محور اصلی بنا محور شمالی‌جنوبی‌ست. این شیوه‌ی استقرار باعث می‌شود که داخل خانه در زمستان گرما بگیرد و در تابستان، سرما. خانه‌ها تابستان‌نشین‌ و زمستان‌نشین نیز دارند. گویی عناصر معماری یزد همه کلمه‌ی «ساباط» را تداعی می‌کنند: بنایی که با هدف آسایش‌افزایی چند‌چندان طراحی شده است. (و مگر معماری همین نیست؟ این‌جا نمونه‌ی خوبی از معماری را داریم)

 

خشت و آفتاب و مِهر، حسِ قدم زدن در بافت سنتی یزد

در محله می‌گامی و خانه‌ها را ورانداز می‌کنی. کفِ سرت داغ شده است. گرما روی تمام پوستت نشسته است. اما عرق نمی‌کنی. همه‌چیز بخار می‌شود. حتا آبی که می‌نوشی در لحظه بخار می‌شود و به ثانیه‌نکشیده، دهانت باز بیابان شده است.

 

از راه‌آهن تا اقامت‌گاه اسنپ گرفته بودی. راننده، با لهجه‌ی شیرین یزدی‌اش، می‌گفت: «واسه چی تو تابستون اومدی یزد؟ می‌رفتی شمال. اون‌جا لااقل اُ داره.» گفتی: «خانوم، من شمالی‌ام. چشم‌هام پر از آبه. تشنه‌ی تازگی‌ام.» در زلِ آفتاب یزدگردی می‌کنی تا حسی تازه را تجربه کنی، حس گرمایی که خیسِ عرقت نمی‌کند. فقط می‌سوزاند.

 

نه‌تنها در تابستان، که در ایام محرم، هوای سفر یزد به سرت زده است. می‌خواهی زندگیِ عادی در یزد را تجربه کنی، نه تجربه‌ای توریستی را. کسی بهت شربت تعارف می‌کند. یک‌نفس سر می‌کشی. باز، به ثانیه نمی‌کشد که لب‌های پُرتَرکت کویر شوند. برمی‌گردی و می‌گویی: «می‌شه یکی دیگه هم بگیرم؟» و او بطری آبت را می‌گیرد و پر از شربت می‌کند. تا حالا فقط از مردم مهربانی دیده‌ای و کیفوری.

 

باز به یک ساباط می‌رسی. آخیش، سایه. می‌نشینی، شربت می‌نوشی و کیک‌یزدی می‌خوری. آب به صورتت می‌پاشی. کمی از خشکی درمی‌آیی. در هر ساباط، دم و نم را غنیمت می‌شماری. عکس‌هایی را که گرفته‌ای می‌بینی. زیاد عکس نگرفته‌ای. می‌خواستی خاطره‌ات را به حافظه‌ی حواست بسپاری: به حافظه‌ی چشم‌ها، دست‌ها و لب‌ها. (حالا هم تجربه‌ات را در کلمه‌ها ثبت می‌کنی. می‌کوشی جوری بنویسی که خواننده‌ی متن هم بتواند تجربه‌اش کند. موفق می‌شوی؟ موفق شده‌ام؟ خواندنِ این متن تا این‌جا برایتان تجربه‌ی جالبی بوده است؟)

 

کسی کنارت می‌نشیند. عجیب نگاه می‌کند. می‌گوید: «عرق داری؟ بخورم مست شم؟» خودت را عقب می‌کشی. بلند می‌شوی. می‌گوید: «کجا می‌ری؟ نرو. بشین کنارم.» عجیب است. عجیب حرف می‌زند. عجیب نگاه می‌کند. حس می‌کنی که بیمار است و دست خودش نیست. اما به‌هر‌حال آن‌جا خلوت است و احساس خطر می‌کنی. به دوست‌هایت اشاره‌ای می‌دهی و دور می‌شوید. می‌بینی دارد دنبالتان می‌آید. پا تندتر می‌کنی.

 

بالاخره به جمعی می‌رسی. دارند چای می‌دهند. کمی می‌ایستی. اما او نمی‌رود. ایستاده و خیره شده است. به مردی که گویی صاحبِ مجلس است می‌گویی که کسی مزاحم‌تان شده است. می‌گوید که محلی نیست و نمی‌شناسدش. می‌گوید که بروید، اگر دنبالتان آمد، جلویش را می‌گیرم. می‌روید و دیگر کسی مزاحم‌تان نمی‌شود. باز هم، هنوز چیزی جز مهر از این مردم ندیده‌اید. خرده‌مِهرهای انسانی یک‌خرده دلت را گرم می‌کنند. این حس‌ها تجربه‌ی بهتری از سفر برای آدم می‌سازند.

 

گوشه‌ای از باغ دولت‌آباد یزد
گوشه‌ای از باغ دولت‌آباد یزد

 

یزدگردی و استراحت در اقامت‌گاه‌های سنتی

شب است. به اقامت‌گاه برگشته‌ای. اقامت‌گاه درست مثل خانه‌هایی‌ست که دیده‌ای. معماری کویری، درون‌گرا، آسایش‌زا. به خنکای دیواری کاهگلی تکیه داده‌ای و به حوض وسط حیاط نگاه می‌کنی.  خوشگلیِ حوض دردسر دارد. آبش را عوض نکرده‌اند و بو می‌دهد. اما از اینکه در حیاط نشسته‌ای، کیف می‌کنی. دوستت با شلنگ در حیاط، به گلدان‌ها آب می‌دهد و کمی آب بر زمین می‌ریزد. آب در لحظه خشک می‌شود و ردی ازش نمی‌ماند. از بودن در این حیاط کیفوری. در شمال هم حیاط دارید، اما محصور نیست و از باغ‌های بغلی معلوم است. این‌جا انگار هم بیرونِ خانه‌ای، هم درون خانه؛ جفتش را با هم داری.

 

صبح، در محله‌ی فهادان گشته‌ای و بافت سنتی یزد را دیده‌ای. سری به مسجد جامع زده‌ای و مذهب و تاریخ را کنار هم دیده‌ای و کلی به آن‌ها فکر کرده‌ای. عصر، در باغ دولت‌آباد گشته‌ای و کمی از مراسم محرم را هم تماشا کرده‌ای. مراسم‌های محرمِ یزد شهره‌اند. و اینکه در میان این اقلیم، باغ‌های سبزی هم وجود دارند زیباست. چند ثانیه‌ای محو تماشای بلندترین بادگیر خشتی جهان شده‌ای. شب، در میدان امیرچخماق، میدانی چند‌صد‌ساله، گشته‌ای و خوراکی خریده‌ای. حاجی‌بادام و قطاب و باقلوا خوردی، اما از سوغات یزد، به قهوه‌ی یزدی نرسیدی. بگویی‌نگویی بیش‌تر جاهای دیدنی یزد را دیده‌ای، شهری تاریخی، اولین شهر خشتی جهان. فردا صبح، سری به آتش‌کده‌ی ورهرام می‌زنی تا آتشی را ببینی که ۱۵۰۰ سال روشن مانده است. (+برای آشنایی بیش‌تر با جاهای دیدنی یزد این را بخوانید)

 

نمایی از شب‌های باغ دولت‌آباد
نمایی از شب‌های باغ دولت‌آباد

 

سفر، برای تجربه‌ی متفاوتی از بودن

حالا، در اقامت‌گاه لمیده‌ای. دلت می‌خواهد یک روز تمام در اقامت‌گاه بمانی و بیرون نروی. فقط شب، در کوچه‌پس‌کوچه‌ها پرسه بزنی. بهت حسِ زندگی متفاوتی می‌دهد، در اقلیمی متفاوت، با معماری متفاوت. سفر فقط به دیدنِ تمام جاهای دیدنی شهر نیست، به تجربه کردن حسی متفاوت است. در جایی با حال‌و‌هوای متفاوت از جاهایی که تا حالا در آن بوده‌ای، می‌توانی ببینی که بدنت در جغرافیایی دیگر، چه رفتاری دارد؟ ذهنت چه‌طور کار می‌کند؟ با مردم چه‌طور ارتباط برقرار می‌کنی؟ آیا معماریِ وجود تو به معماری زندگی در این شهر می‌خورد؟ شاید سفر به سفر، بیش‌تر خودت را بشناسی. (+سفر برای خودشناسی)

 

+با طبیعت‌گردی نیز می‌توانیم رفتار بدن‌مان در محیط‌های گوناگون را بشناسیم. اصلن بخشی از لذتِ طبیعت‌گردی به همین است. باقی لذتش به‌خاطرِ چیست؟ این‌جا بخوانید.

 

فهرست مطالب