چشماندازی از متن: سردوزآمی، با روایت کردن و با شیوهی روایت کردنش، وحشت و غربتِ تاریخی کلمهها را میکُشد. چنین ادبیاتی، نه ماما میطلبد، نه پرستار. این ادبیاتِ زنده و پرخون و پرجنون، باید در تمامیتِ خود خوانده و زیسته شود. این متن را فقط برای این نوشتم که کمی از حسِ بارها و بارها خواندن «برادرم جادوگر بود» بگویم. جاکشی میبودم بهکمال، اگر خیال میکردم که ادبیات را میشود «معرفی کرد». فقط میشود حسِ خواندن را روایت کرد. مثل شعر که نقلبهمضمون کردنش از لطفش میکاهد، این کتاب را هم باید خودتان کامل بخوانید.
این تحلیلْ پارهپاره است. اینْ تحلیلِ پارهپارهی رمانی پارهپاره است. این رمانِ پارهپاره، قصهی پارههاست. اکبر سردوزآمی، شاعرترینِ خیاطانِ سرزمین من، این پارهها را به هم دوخته است. سردوزآمی قصهی این پارهها را نوشته است و دهانِ وحشتی تاریخی را دوخته است. چه وحشتی؟ وحشت از چی؟
داستان پارهپارهی آدمها
کلمهی ایران مرا به یاد مادرم میاندازد.
کلمهی جوانمرگ مرا به یاد برادرم میاندازد.
کلمهی دوستی مرا به یاد محمّد سالار میاندازد.
کلمهی عشق مرا به یاد لیدوش ارمنی میاندازد.
کلمهی سیاسی مرا به یاد آغلام زیگزالدور میاندازد.
آهنگهای کوچهبازاری مرا به یاد همهی بافندهها
برشکارها
زیگزالدوزها
چرخکارها
دونهگیرها
و دستدوزها میاندازد.
«برادرم جادوگر بود» اینگونه آغاز میشود. اکبر سردوزآمی در رمان «برادرم جادوگر بود» کمی از آغلام زیگزالدوز مینویسد، کمی از محمّد سالار، کمی از لیدوش. بسیار از مادرش. بسیارتر از برادرش. پارهپاره مینویسد. پارهای از یکی مینویسد و پارهای از دیگری. میان قصههای این آدمها در ایران، پارهای هم از دانمارک مینویسد. و میانِ پارهها، آهنگهای کوچهبازاری را میخواند.
آدمها پارههای این داستاناند. در هر صفحه، چند خطی از آدمی مینویسد. بین خطها اینتر میزند. هر خط، یک پاره است. آدمها را پارهپاره مینویسد. بعد خطها را به هم میدوزد. مثلن اول این پاره از حسین ابیانهای را مینویسد:
حسین ابیانهای همیشه نگران نان فردای خواهر و مادرش بود
بعد این پارهاش را به آن میدوزد:
اما وقتی در تاریخِ گوزِ گوزِ گوز
برای آخرین بار دیدمش
فقط نگرانِ نان فردای خواهرش بود.
پارهپاره میگوید، کم میگوید، اما تاموتمام میگوید. شاید با صفحهها نوشتن هم نمیشد انقدر کامل گفت.
بعد، از ایران به دانمارک میپرد:
در دانمارک
هیچ برادری نگران نانِ فردای خواهرش نیست.
زنده باد دانمارک!
زنده باد سرزمین خواهران زیبای خودم!
نمیتواند پارهپاره ننویسد. «برادرم جادوگر بود» روایتِ پارهپارهای از نسلی پارهپاره است، نسلی که کونش پاره شده است، روحش پاره شده است، کلمههایش پاره شده است. «برادرم جادوگر بود» داستانِ گسستهی انسانی گسسته است: بین آدمها، بین ایران و دانمارک، بین جاکش بودن و نبودن.
داستان پارهپارهی جاکشها
«برادرم جادوگر بود» یک ترانه است: در هر پاره، قصهای میگوید و ترجیعبندِ این قصهها جاکش است: «من هیچوقت جاکش نبودهام / مگر همان لحظهای که تو گفتی.» راوی مدام این را تکرار میکند. در این رمان، همه یا جاکشاند یا نیستند. راوی یا جاکش است یا نیست. جاکش است، وقتی کسی باعث میشود حس کند که جاکش است. وقتی آغلام زیگزالدوز میگوید، وقتی محمّد سالار میگوید، وقتی لیدوش ارمنیِ زیبا میگوید، تمام لحظاتِ تمام شبهایی که مادرش میگوید، وقتی برادرش نگفت اما کاری کرد احساس جاکشی کند. (چرا جاکش؟ کتاب را بخوانید. باید تمام آن پارهها را خواند تا فهمید.)
سردوزآمی از آدمها مینویسد و مینویسد و در بخش دوم کتاب، از برادرش مینویسد، از برادرش که جادوگر بود. سرآخر، چه میشود؟
برادرم در تاریخ گوز گوز گوز
برای من
تبدیل به یکی از جاکشان زمانه شد.
تکهتکه مینویسد تا به این تکه میرسد. تکه تکه از تمام لحظاتی که حس جاکش بودن داشته است مینویسد. تکهتکه مینویسد، گویی تکهتکه به یاد میآورد. بعد میایستد. دیگر از آدمها نمینویسد. حالا میخواهد فقط از گربهاش بنویسد، فقط از گربهاش. (+گاهی میشود فقط از گربهها نوشت، فقط از گربهها)
داستانِ گربهای که پارهها را به هم میدوزد
در بخش سوم، راوی نگاهش را از دورها، از ایرانِ دور، از کودکیِ دورش، برمیدارد و به گربهاش میدوزد. تصمیم میگیرد فقط از گربهاش بنویسد. گربهاش خانوم است، ترسوست، کنجکاو است. فرمانروای خانهی او در کپنهاگ است. (جانپناهش در غربت است؟) در این بخش، محبتی صافوساده به خانومِ پیشی هست که برایش ضعف میکنم. در بخشهای پیشین، محبتی صافوساده به تمام آن آدمها هست که برایش بغض میکنم. محبتی بیبزَک و بابغض، تنهایی و غربتی ترسآلوده در این کتاب هست که هر بار خواندهامَش، فقط گریستهام.
گربهی من سلطان خانهی من است! سلطانِ این سرزمین کوچک من، سرزمینی که از تاریخِ گوزِ گوزِ گوز، از من گرفته شده است.
گربهی من سلطان خانهی من است! روی کاغذی که میخواهم بنویسم، دراز میکشد و با نوک خودنویسم بازی میکند.
گربهی من سلطان خانهی من است و فرمانروای همهی هستی من که فقط چهار حرف است:
جاکش!
میخواهد فقط از گربهاش بنویسد. اما کسی هست که نمیگذارد. کسی هست که مدام سر میرسد و ازش میخواهد که فقط از گربهاش ننویسد. میآید و میگوید:
میترسی بنویسی، جاکش؟ میترسی از جاکشا بنویسی؟ میترسی باهات چپ بیفتن؟ میترسی خونه و زندگیتو از دس بدی؟ میترسی گربهتو ازت بگیرن و این یه لقمه نونی که کمون بهت میده راحت از گلوت پایین نره؟ چرا این چیزایی رو که بهت میگم نمینویسی دیوث؟ چرا تو همون تاریخِ گوزِ گوزِ گوز ننوشتی؟ اینجا نشستی تا داستانسازای جاکش جای داستاننویسیتو بگیرن؟ تو که چیزی نداری از دس بدی جز کلمهی جاکش!
اما راوی میخواهد فقط از گربهاش بنویسد، فقط از گربهاش، از گربهاش که در سرزمین کوچکش در کپنهاگ میجهد و میجورد و میلمد. او تکهتکه به یاد آورده است، پارهپاره نوشته است، اما گاهی فقط میشود از گربهها نوشت. چی بنویسد؟
چی بنویسم؟ بنویسم هر که را میآیم بشناسم به طرزی دردناک میمیرد؟
{…}
وقتی انسانی که میگویند همهی شکوه و جلال زمین و آسمان در اوست، اینگونه زود، اینگونه دردناک، حقیر شده، مُرده باشد، چی میشود راجع بهش نوشت؟
فقط میخواهد از گربهاش بنویسد، از گربهاش که ترسوست. ترسوترین است. میگوید کلمهی ترس برای گربهها کافی نیست. «وحشت درستتر است. وحشتِ تاریخی.»
سردوزآمی از گربهاش مینویسد، چون میترسد بنویسد؟ میترسد از جاکشها بنویسد؟ میترسد از جاکش شدن در استبداد و تبعید بنویسد؟ نه. سردوزآمی میانهای با وحشتی تاریخی ندارد. نمیترسد. مینویسد. حتا وقتی فقط از گربهاش مینویسد، از جبر و مرگ، از تبعید و تردید، از غربت و حتا از خودِ وحشت مینویسد.
دریدنِ وحشت تاریخی از کلمهها
همیشه وحشتی از کلمهها وجود داشته است، وحشتی تاریخی! قصههای بسیاری به خاطر ترس روایت نمیشوند. سردوزآمی روایتِ نسلی پارهپاره را بیترس مینویسد. کلمههای بسیاری از ترس گفته نمیشود. سردوزآمی، روایت نسلی پارهپاره را با هر کلمهای که لازم است، بیترس مینویسد. سردوزآمی کلمههایی مثل «جاکش» و «جلق زدن» و «کیر» و «کون» را دور نمیریزد. چه بیادب. چه بیادب؟ نه. سردوزآمی فقط ناسزاگونگیِ بیخودِ کلمهها را نادیده میگیرد. به قولِ میرصادقی، «حرمت قلابی کلمهها» را میدرد. اگر هم بیادب بشماریمش، ادبیاتِ بیادب به است از ادبِ بیات. الکی هم این کلمهها را در متنش نمیریزد تا باحال به نظر برسد! اگر لازم باشد جایی از «کون» بنویسد، از این کلمه نمیترسد. کون را باسن و ماتحت و نشیمنگاه و آنجا! نمیکند. کلمههای بسیاری وحشت برمیانگیزند، گفته نمیشوند و به غربت رانده میشوند. سردوزآمی از این کلمهها نمیترسد، دست این کلمهها را میگیرد و از غربت درشان میآورد.
اما چه نیازی به بیان همهی اینها هست؟ «برادرم جادوگر بود» داستان پارهپارهی نسلی پارهپاره و انسانی گسسته است، در ترس و فقر و جبر و مرگ و تنهایی و دوری. میشود همهی اینها را با «ادب»، رمانتیک و خوشگلموشگل گفت؟ این چیزها را نمیشود با گلِ لاله روایت کرد. باید تیغ را تیز کرد. باید رها و ناخوددار نوشت، رها و ناخوددار و خشمگین.
وهمِ چندپارگی
سردوزآمی در بخش چهارمِ کتاب، در چند پاره از وهم غربت مینویسد. البته «وهم غربت» کلمهایست که دکترش به او آموخته است. وقتی راوی از خیالاتش میگوید، دکترش «زیباترین اصطلاح را به ادبیات سرزمین من اضافه کرد: این وهم غربت است!» سردوزآمی زیباترینِ بیانها را به ادبیات سرزمین من اضافه کرده است و آن، تمامِ این کتابِ پارهپاره است.
تو جاکشی؟ (این قسمت اسپویل دارد؟ نمیدانم. البته که اسپویل چیزی از لذت خواندن ادبیات نمیکاهد)
در پارهی آخر کتاب، باز گربه وارد میشود. اما اینسری، همهچیز زیر سر گربه است. ایندفعه، گربه جادوگر است. گربه وادارش کرده است که آغلام زیگزالدوز و محمّد سالار و لیدوش ارمنی و مادرش و برادرش و خودش را جاکش بخواند.
گربهی من جادوگر است.
وادارم کرد بیایم توی کپنهاگ
و بگویم که جاکشم.
گربهی من جادوگر است.
وادارم کرد از هر کسی بگریزم
و بگویم که جاکش است.
در فصل آخر «برادرم جادوگر بود» ما همه جاکشایم! با تشکرِ فراوان!
اما در آخرین سطرهایش، سردوزآمی شعری تازه برای ادبیات سرزمین من میدوزد:
عمرتان باد و مراد
ای کونیان بزم خم
گرچه نام ما شُدَش جاکش
به دورانِ شما.
هنر، دشمنِ وحشت و غربتِ تاریخی کلمهها
سردوزآمی در این کتاب، ادبیاتی میسازد که به ادبیاتی که در همین کتاب میستاید نزدیک است:
زنده باد دانمارک!
که سینما و تئاتر و ادبیاتش
نیازمند هیچ مامائی نیست
که شریفی باشد تک
یا که جاکشی به کمال.
سردوزآمی، با روایت کردن و با شیوهی روایت کردنش، وحشت و غربتِ تاریخی کلمهها را میکُشد. چنین ادبیاتی، نه ماما میطلبد نه پرستار. این ادبیاتِ زنده و پرخون و پرجنون، باید در تمامیتِ خود خوانده و زیسته شود. این متن را فقط برای این نوشتم که کمی از حسِ بارها و بارها خواندن «برادرم جادوگر بود» بگویم. جاکشی میبودم بهکمال، اگر خیال میکردم که ادبیات را میشود «معرفی کرد». فقط میشود حسِ خواندنش را روایت کرد. مثل شعر که نقلبهمضمون کردنش از لطفش میکاهد، این کتاب را هم باید خودتان کامل بخوانید.
این تحلیلْ پارهپاره است. اینْ تحلیلِ پارهپارهی رمانی پارهپاره نیست. این رمانِ چندپاره، قصهی کاملی از پارههاست. اکبر سردوزآمی، شاعرترینِ خیاطانِ سرزمین من، این پارهها را به هم دوخته است. سردوزآمی دهان وحشتی تاریخی را دوخته است، وحشتِ تاریخی از کلمهها، وحشت تاریخی از قصهها. سردوزآمی رفیق غایب من است. خیاطترینِ رفیقهای من. دهانِ ترسم از کلمهها را میدوزد.
