شاید جسارتِ روایت بزرگترین مسئولیت نویسنده باشد: سنگبنای اثر هنری، که اگر نباشد، کل اثر لق میشود. چوبک داستان اسارتِ آدمها را روایت میکند، اما هیچ منفعل نیست. شاید شخصیتهای داستانهایش از اسارت رها نشوند و شاید او هیچ راهحلی برای رهایی ارائه ندهد؛ اما او با آزادیِ تمام، روایت میکند و همین، ایستادگی در برابر اسارت است.
«شوفر سومی که تا آن وقت همهاش چرت زده بود و چیزی نگفته بود، کاکاسیاه براق گندهای بود که گل و لجن باتلاق رو پیشانی و لپهایش نشسته بود. سر و رویش از گل و شل سفید شده بود. این سه تن با کهزاد که پای پیاده راه افتاده بود رفته بود بوشهر، از پریشب سحر توی باتلاق گیر کرده بودند و هرچه کرده بودند نتوانسته بودند از تو باتلاق بگذرند.»
گل و لجنِ باتلاق روی پیشانی این داستان نشسته است. گل و لجن باتلاق روی پیشانی تمام داستانهای صادق چوبک نشسته است. آدمهای دنیای چوبک دیرزمانیست که در باتلاق گیر افتادهاند و هرچه کردهاند، نتوانستهاند از باتلاق بگذرند. داستانِ استیصال و انفعالْ خواندن دارد؟ چه چیزی ارزشمندش میکند؟
چرا دریا طوفانی شده بود؟ (خلاصه بدون اسپویل)
ادبیاتِ چوبک لقمهای نیست که راحت از گلو پایین برود. در داستان «چرا دریا طوفانی شده بود»، چند شوفر در گل و لجن باتلاق ماندهاند، تریاک میکشند و دربارهی کهزاد حرف میزنند. کهزاد شوفر دیگریست که آنها را همانجا ول کرده و پیادهپا به بوشهر رفته است. شوفرها نمیدانند چه چیزی در چمدانش و چه خیالی در سرش داشته است ؛ تریاک قاچاق میکند؟ یا به زیور، روسپیِ حاملهای که عاشقش شده است، سر میزند؟ چرا خیال میکند بچهی زیور برای خودش است؟ اگر بچه سیاهپوست از آب دربیاید، چه میشود؟ از کجا معلوم که بچه برای شوفرِ کاکاسیاهِ توی کامیون نباشد؟ از کجا که برای هر یک از سیاهپوستهای آن روسپیخانه نباشد؟
در بخش دوم داستان، کهزاد نیمهشب به روسپیخانه میرسد. دریا ناآرام است و آسمان غرّان. کهزاد چمدان و تنِ گلآلودش را به کنار تخت زیور میرساند و میآرامد. خیال دارد زیور و بچهاش را به شیراز ببرد و از دست مرجان، رئیسِ خانه، و از تنِ مردان دیگر دور کند. زیور ظهر زاییده است. هوای آغوش بچه هست و بچه نیست. هوس همآغوشی با زیور هست و امکانش نیست. تنها در هم میلولند و دریا میتوفد. وقتی زیور میگوید که چرا دریا طوفانی شده است، هر دو خاموش میشوند و فقط دریا میغرد و میغرد و میغرد. (چرا دریا طوفانی شده است؟ داستان را بخوانید. بخوانید برای آن لحظهی بهت و سکوت)
داستان و نویسنده باید چهگونه باشند؟
این داستان لقمهای نیست که راحت از گلو پایین برود. چیزی که در چمدان و بچهای که در دل زیور است، کنجکاوت میکند. فضای تبناکِ داستان پریشانت میکند. حرفهای شوفرها بیقرارت میکند. عشقبازی کهزاد و زیور متلاطمت میکند. و سرآخر، پایانِ داستان، درمانده و حیرانت میکند. لقمهایست که گلو را میخراشد. در گلو گیر میکند. بغض میشود شاید. حالت را به هم میزند، شاید.
اغلبِ داستانهای چوبک چنیناند. برخی بابتِ دنیای تاریک و پرآشوبِ ادبیات چوبک از او خرده میگیرند و معتقدند چوبک مسئولیتِ نویسندگی را به جا نیاورده است. اما به نگر من، میشود در این سیاهی غلتید و لذت بسیار برد. چوبک کارِ خودش را کرده و خوب کرده است و توقع بیشتری از او نمیرود. چرا؟ چهطور؟
چرا اینقدر تاریک؟ | رخدادها و شخصیتهای داستان
داستان در کامیونی ماندهدرراه و در روسپیخانهای کنار دریا میگذرد. مردهای داستان درماندهاند، بیماریهای فراوان دارند، به روسپیخانهها میپناهند و از قضا، عاشقِ یکی از روسپیها میشوند. زنهای داستان گرفتارند، برای پول تن به هر کاری میدهند و از قضا، عاشق یکی از مشتریها میشوند.
چوبک گوشههای تاریکتری از جهان را به سفیدی کاغذ و حاشیهنشینانِ آن را به متن میآورد. آدمهای داستانهای چوبک حاشیهنشینان و گاه لهشدگاناند: فقیران، ولگردان، شیادان، فاحشهها، لمپنها و گاهی پسربچهی فقیر و وِیلانی که حتا هویتی ندارد.
این آدمها همه اسیرند: اسیر قدرتِ حاکم، ترس یا جهل. یا هر سه. چنان اسیرند که حتا برای درآمدن از وضع موجود، دستوپا هم نمیزنند؛ حتا وقتی آزاد میشوند، انترِ لوطیمردهای میشوند که پس از آزاد شدن، خودش دوباره پیِ زنجیرش میگردد.
در این داستان، زیور اسیر فقر است و نمیتواند از خانهی مرجان بیرون بیاید. کهزاد اسیر عشقیست که او را به حاشیهی جامعه میراند. شوفرها اسیر هنجارهای دنیای «مردانه»شان هستند و شوفرِ کاکاسیاه، اسیر ترس، که اگر بچهی زیور سیاه پوست از آب دربیاید، چه میشود. و سرآخر، پایان داستان به دلیل جهل و تعصب رقم میخورد و عشقِ کهزاد و زیور را در تاریکیِ دریای توفنده فرو میبرد. همه بهشکلی در فلاکت و هنجارهای جامعهشان گرفتارند و نمیتواننداز آن بیرون بزنند. هرچند، کهزاد میکوشد طاغیوار با آن بجنگد؛ اما پیروز میشود؟
اگر چند تا از داستانهای دیگر چوبک را بخوانید، و چند تای دیگر، و باز چند تای دیگر، میبینید که این آدمها تلاشهایی هم میکنند، اما نمیتوانند از منجلاب بیرون بیایند: هر اقدام فردی منجر به تغییر در نظام غالب نمیشود، مثلن پرتوهای دانش و بینشِ یک نفر، نمیتواند جهلی ریشهدار و همگانی را بسوزاند؛ فقط میتواند خردهگوشهای را قدری روشن کند.
نویسنده ندیدهها و نهفتهها را مینمایاند
میگویند چرا چوبک اینقدر تاریکیها را برجسته میکند؟ میگویم چرا نکند؟ مگر فقط باید جنبههای روشنِ حیات را به نمایش کشید؟ به قول زولا، مردم عاشق کتابهاییاند که «نه به روند هضم غذایشان لطمه بزند، نه به آرامششان»، اما مگر میشود سرت را در داستانهای خوشوخرم کنی و چشم بر تاریکیها ببندی؟ اگر داستانی حالت را بد و فکرت را مشوش کند، داستانِ بدیست؟
به قول پرویز ناتل خانلری، «فضلهی سگ را میتوان ندید و از کنارش گذشت، اما نمیشود منکر وجود آن شد.» چوبک این گوشهی دنیا را برای نوشتن برگزیده است و این انتخاب، امتیازی منفی نیست. مهم آن است که چهگونه نوشته است. خانلری در ادامه میگوید:
در دنیای نویسندگی، نویسندگانی هستند که برابر ذوق خیلیها نمینویسند، اما در بزرگی و قدرتشان کسی شک نمیکند. چوبک خیلی چیزها میبیند، درست میبیند، راست میبیند، اما این که باید اینها را گفت یا نه، حرف است. او میگوید و این جرات را دارد. بسیاری همینها را میگویند و به ابتذال میگویند و بعضی هم ندیده میگیرند. تاریخ ادبیات ما از ندیده گرفتن، لطمهی بسیار خورده است. کاش همه ببینند و بگویند و ترس از نام را بهانهی پوشاندن بیجراتی نکنند.
چرا اینقدر منفعل؟ | ماحصلِ داستان
میگویند باشد! اگر چوبک تاریکیها را نشان میدهد، چرا تدبیری برایشان نمیاندیشد؟ در برخی نقدها، کارِ چوبک را «غر زدن» میشمارند و از آن، چیز بیشتری میطلبند: میخواهند راهحلی بیابد یا دستکم، مشکل را ریشهیابی کند.
مثلن عبدالعلی دستغیب در ۱۳۵۳ نوشته است: «بینش اجتماعی چوبک ضعیف است. او همانند چخوف نیست که ابتذال را در دورنمای کلی اجتماعی و چهارچوب زمانی معین نشان میدهد. در داستانهای چوبک، آدمهای مفلوک و تحقیرشده، آدمهای اسیر -که میسوزند و میسازند و راه به جایی نمیبرند- نشان داده میشوند.» یا حسن عابدینی در ۱۳۶۶ گفته است: « او میکوشد درهمریختگی و تلاشیِ آن (نظام حاکم) را یادآور شود، اما نهتنها وضعیت بهتری را پیشنهاد نمیکند، بلکه تلاش برای گسیختن از وضع موجود را هم بیهوده میداند و خواسته و ناخواسته ستمدیدگان را به حفظ آنچه هست فرا میخواند.»
اما، یک لحظه صبر کنیم! مگر چوبک داستاننویس نیست؟ چوبک که نه تحلیل اجتماعی مینویسد نه بیانیهی سیاسی، پس چرا از او توقع میرود که ریشهی مشکلات را بیابد و بکَنَد؟ داستاننویس، موقعیتی میسازد و آن را با زبانِ درست و با فرم خلاقانه سامان میدهد و روایت میکند. همین. حتا سازمانملل هم فقط ابراز نگرانی میکند! چه برسد به داستاننویس که کارش «ساختن موقعیت» است، نه «ساختنِ جامعه».
نویسنده جامعه را روایت میکند، اصلاح نمیکند
داستاننویس مصلّح مملکت نیست. پزشک امراض جامعه نیست. معمار زندگی ملت نیست. تعمیرکار خلقوخوی من و تو نیست. داستاننویس، فقط، داستاننویس است.
جواد اسحاقیان، در کتاب «با بوطیقای نو در آثار صادق چوبک»، مینویسد:
اینان همگی به موضوع و محتوای اثر چسبیدهاند و هنجار سترگ «ادبیت» و «لذت متن» را در داستاننویسی از یاد بردهاند. اینان با برجستهسازی محتوا و جهتگیری اجتماعی داستان، از اثر «ادبی» تحلیل جامعهشناختی و سیاسی توقع دارند.
مشکلِ نقدهای وارد بر آثار چوبک، تشخیص مسئولیتِ نویسنده است. اگر مسئولیت داستاننویس را تدبیر برای مسائل اجتماعی بدانی، بر انفعال شخصیتهای داستان و نویسنده(!) خرده میگیری؛ اما اگر مسئولیت نویسنده را خلقِ اثر ادبی بدانی، توجهت را از موضوع برمیداری و به فرمِ روایت جلب میکنی.
چرا اینقدر بیپرده؟ | زبانِ داستان
شخصیتهای داستان طوری حرف میزنند که حس میکنی سالهاست در میانشان زندگی کردهای. آدمهای کوچهوبازار با زبانِ کوچهوبازار حرف میزنند و هر شخصیت لحنِ بهخصوص خودش را دارد.
مثلن یکی از شوفرهای بدخُلق، اکبر، اینطور دربارهی کهزاد میگوید: «آبرو هرچی شوفره برده. هیشکی رو دیدی با این آبروریزی مترس بشونه؟ این زیور فسائی چه گهیه که آدم واسش این کارا رو بکنه. اینجور اسیرش بشه و اینجور خودشو خرابش بکنه. حتم چیخورش کردن. مغز خر به خوردش دادن. و الا آدم عاقل این کارا رو نمیکنه. مردکه هوش تو سرش نیس.»
مرجان، خانومرئیسِ فاحشهخانه، اینطور به استقبالِ کهزاد میآید: «کجا بیدی که ایجوری ترتلیس شدی؟ خدا مرگم بده. چت شده؟ سی چه ایقده دیر اومدی؟ زبون بسیه دخترکو بسکی نوم تو برد سر زبونش مین درآورد.»
زیور اینطور خودش را برای کهزاد لوس میکند: «تو هیچ فکر من نیسی. ایقدی دیر اومدی که چه؟ شیراز پیش زنای شیرازی بودی؟ حقا که کفتر چاهی آخرش جاش تو چاهه.»
و کهزاد، در نجواهای عاشقانهاش، اینطور نازِ زیور را میکشد: «بوای بوام چه تب تندی داری. الهی که تبت بیاد تو جون من. من غیر تو کی رو دارم؟ اگه برای خاطر تو نبود من این موقع شب شیش فرسخ راه میومدم که تو لجنای مشیله گیر کنم؟»
هر کس مثل خودش حرف میزند، با لهجه، لحن و کلمات خودش؛ هیچ حرفی را هم سانسور نمیکند. زبانِ چوبک، زبانِ توصیفهای موجز است. قوت نثر چوبک، ساخت لحن منحصربهفرد شخصیتهاست. و قدرت زبان چوبک، این است که نه قیدوبند میپذیرد و نه بزکودوزک: هر چیز را همانطور که هست بیان میکند. جمال میرصادقی دربارهی زبان چوبک مینویسد:
کلمهای را که نویسندگان پیش از او از آوردن آنها اِبا و کراهت داشتند، در داستانهایش به کار میگیرد و مناظر و صحنههایی که نویسندگان به اختصار از آنها میگذشتند، یا به کلی از داستانهایشان حذف میکردند، با جسارت تحسینبرانگیزی در آثارش به نمایش میگذارد.
چه روایت میکند یا چهطور روایت میکند؟ (مسئله این است!) | فرمِ داستان
چوبک نه از نقل دیالوگهای پرفحشِ شوفرها تن میزند و نه از روایتِ معاشقهی کهزاد و زیور. اگر چیزی برای پیشبرد داستان ضروری باشد، حذفش نمیکند. و هرچه را تعریف میکند، با لحنی خنثا و بی جانبداری روایت میکند و قضاوت را به خواننده میسپارد.
هر عنصر در داستانِ «چرا دریا طوفانی شده بود» پرداخته شده و در کنار باقی عناصر، چفت شده است. داستان تشخص فضایی دارد: این داستان با این شخصیتها، در هیچجا جز روسپیخانهای در بوشهر نمیتوانست رخ بدهد و این مکان چنان خوب توصیف شده است که میتوانیم خود را در آن ببینیم. داستان تشخص زبانی دارد: هر شخصیت با لحن منحصربهفردش حرف میزند. داستان پیرنگ محکمی دارد؛ در ابتدا توجه را جلب میکند، خواننده را تا انتها میکشاند و با چند پرسش، رها میکند. و در نهایت، این عناصر بهخوبی به هم پیوند خوردهاند: داستان تحرک دارد و بین توصیفِ فضا، دیالوگها و روایتِ وقایع بهچابکی حرکت میکند.
نویسنده مسئول زبان و بیان است، نه نجات انسان
چوبک فرمی مناسب برای روایت داستان برگزیده و در این فرم، تمام عناصر داستان با هم همسازند. و داستان را با زبانی درست، غنی و پرگونهگونی روایت کرده است. هرچه داستان تاریک و تلخ و آزارنده باشد، شیوهی روایت دلچسبش میکند. این چیزیست که کارِ چوبک را ارزشمند میکند و همیشه زنده نگه میدارد، نه راهحلهایی که برای حل مشکلات ارائه نداده است! نمیشود گفت که «چوبک ستمدیدگان را به حفظ آنچه هست فرا میخواند»؛ او با شیوهی نوشتنش مبارزه را میآموزد، نه با بیانیه و چارهنامه.
چوبک: مروج تاریکی، بیعملی، یا آزادی؟
چیزی که چوبک برای نوشتن برگزیده از او جسارت بسیار میطلبد. شاید جسارتِ روایت بزرگترین مسئولیت نویسنده باشد: سنگبنای اثر هنری، که اگر نباشد، کل اثر لق میشود. چوبک داستان اسارتِ آدمها را روایت میکند، اما هیچ منفعل نیست. شاید شخصیتهای داستانهایش از اسارت رها نشوند و شاید او هیچ راهحلی برای رهایی ارائه ندهد؛ اما او با آزادیِ تمام، روایت میکند و همین، ایستادگی در برابر اسارت است.
گل و لجنِ باتلاق روی پیشانی داستانهای چوبک نشسته است، اما چوبک با آزادیِ تمام، این گلولجن را توصیف کرده است، بی هیچ قیدوبند، بی هیچ بزکودوزک. نوشتنِ او مبارزه با اسارت است و نوشتههای او، هنر.
و هنر از آزادی زاده میشود و آزادی میزاید.
منابعِ نقلقولها:
چرا دریا طوفانی شده بود، مجموعهداستان «انتری که لوطیش مرده بود»، صادق چوبک، ۱۳۲۸
نقد بیغش، گفتوگوی دکتر پرویز ناتل خانلری با صدرالدین الهی دربارهی صادق چوبک
با بوطیقای نو در آثار صادق چوبک، جواد اسحاقیان
