چشماندازی از متن: یکی مثل امرسن، در طبیعت به خدا میرسد. دیگری مثل ثورو، به شگفتیِ ماده و تن خودش میرسد. دیگرَکی، مثل کریستوفر مککندلس، در کورهراهی در آلاسکا، به آزادی میرسد. مککندلس کسی بود که زندگی مدرن را رها کرد، بی هیچ آمادگی به طبیعتِ آلاسکا زد و پس از صد روز، از پا درآمد. در وسایلش، کیسهای برنج و چند کتاب پیدا کردند؛ یکی از آن کتابها، «والدن»ِ ثورو بود. دیگردیگرَکی مثل لورلای گیلمور، در سریال «گیلمور گرلز»، در طبیعت، بالاخره بهترین خاطرهاش با پدرش را به یاد میآورد و کمی از سوگ مرگ پدر تسکین مییابد. یکی هم ممکن است در طبیعت آنقدر ذهنش آرام شود که ایدهی یک شعر یا جواب یک مسئلهی ریاضی در ذهنش جرقه بزند. چیزی که پیدا میکنیم فرق دارد و آنقدر هم مهم نیست؛ مهم این است که یاد بگیریم آگاهانه گم شویم، وگرنه راهِ پیدا شدن را نخواهیم یافت.
«توی آب فرو رفتم. تاریک و سرد بود و حتا نمیتوانستم جهتها را تشخیص بدهم. شکی نداشتم که قرار است غرق شوم. اما بعد، متوجه شدم که وقتی دهنم را باز میکنم، حبابهای هوا به سمت بالا میروند و اینطوری بود که فهمیدم باید به کدام سمت شنا کنم. {…} بوجَک، وقتی دیدی گم شدی، زیرِ آبی و نمیٰتوانی راه بیرون رفتن را پیدا کنی، اول باید نفس بکشی.»
اینْ دیالوگی از انیمیشن سریالی «بوجک هورسمن» است. وقتی به طبیعتگردی فکر میکنم، یاد این دیالوگ میافتم؛ این درست همان حسیست که به طبیعتگردی دارم: در طبیعت فرو میروی، گم میشوی، و بعد، یک لحظه نفس میکشی و، شاید، راه نجاتت را پیدا میکنی.
طبیعت میتواند ناگاه به شکل درمانی ظاهر شود. طبیعت لذتی میسازد از جنس لذت خواب، عشق، کامیابی و فراتر از آنها. حال آنکه برای آن لذتها باید بسی بکوشی، در طبیعت، نیازی نیست کاری بکنی: فقط باید «باشی». چهطور این اتفاق میافتد؟ طبیعت به ما چه میدهد؟ چه تمنایی را ارضا میکند؟
برای پاسخ به این سؤال، تجربههای زیستهام و نظر فلاسفه را در اینباره مرور کردم. اما فقط با طبیعتگردیست که میشود رازِ لذت طبیعتگردی را فهمید. بیایید کمی در طبیعت پرسه بزنیم تا به پاسخی برای این سؤال برسیم.

بیآبان و بیکرانگان
بیایید به بیابان برویم. از صحرا، تصویرهای کلیشهای بسیاری وجود دارد: «تور کویر»، بیابانپیمایی با آفرود، صدای بالای آهنگ، کم کردن لباسها و پیچیدن چیزی بر سر و چیلیکچیلیک عکس انداختن در آفتابی که «صورتشان را میبوسد!» اما اگر تمام این عناصر را از تصویر حذف کنیم، فقط بیکرانگی و زیبایی کویر میماند. بیایید کارهایی که در طبیعت میکنیم را کنار بگذاریم و ببینیم بدون آنها، خود طبیعت چه دارد که ما را به لذت میرساند. بیکرانگی کویر چه دارد؟ به ما افق میدهد، چیزی که در شهرهای متراکم ازمان گرفته شده است. ما را با چیزی بزرگتر از آنچه جلوی چشممان میبینیم مواجه میکند: چیزی عظیم که انسان نتوانسته است تمامش را تصرف کند. اندکی هم احساس خطر میکنیم، از وجود جانورانی که وارد قلمرویشان شدهایم و از گم شدن در این قلمرو. پس بیکرانگی طبیعت، ما را با چیزی بزرگتر از خودمان مواجه میکند. چیزی بس بزرگتر. بزرگترین چیز؟ شاید. این جوابیست که هنری مور به این مسئله میدهد. هنری مور فیلسوفیست که با مسئلهی وجود خدا درگیر بود. (کدام فیلسوفی با این مسئله درگیر نیست؟!) او پاسخ این مسئله را در بیکرانگی یافت. چهطور؟ بیایید به کوهستان برویم تا پاسخی برای مسئلهی مور و مسئلهی خودمان بیابیم.
کوهستان و خدایگان
کوهستان نیز بیکران، خطرناک و رازآلود است. همیشه هم چنین محبوب نبوده است. تازه در نیمهی دوم ۱۷۰۰ میلادی بود که آدمها بهدور از اجبار به کوهستان زدند. توریسم کوهستان و کوهنوردی به معنای دقیق کلمه از قرن نوزدهم آغاز شد و رفتهرفته گسترش پیدا کرد، تا جایی که کوهها در تعبیر برخی، مثل جان راسکینِ نقاش، به «کلیساهای جامع جهان» تبدیل شدند. در کوهستان، چه چیزی را حس میکنیم؟ بزرگی را؟ بزرگیِ چه را؟
هنری مور درگیر مسئلهی خدا و فضا بود. (البته نه فضایی که فضانوردان مینوردند! بلکه فضایی که مادهای را در بر میگیرد، مثل فضایی که یک مکعب اشغال میکند) زمانی، این دو مسئله به هم رسیدند و پاسخی جرقه زد. مور به این نتیجه رسید که هر جا فضا وجود دارد، لزومن ماده وجود ندارد. فضایی وجود دارد که متمایز از ماده است، یعنی امتداد غیرمتحرکِ معینی در همهجا وجود دارد. پس در نگر مور، برخلاف فیلسوفهای پیش از او، فضا، ظرفی نیست که یک ماده اشغالش کند؛ فضا، ظرفی نامتناهی و سرمدیست که همهجا هست. اما این فضا بالاخره باید چیزی را در بر بگیرد، همانطور که فضای یک جعبه، جعبه را در بر میگیرد. چه چیزی را؟ خدا را! هنری مور به این نتیجه رسید که همانطور که فضایی در همهجا وجود دارد، خدا هم وجود دارد: همهجا، بیتحرک، سرمدی، مستقل و کامل: بیکران. اندیشمندانی نیز با او موافق بودند. مثلن آیزاک نیوتون میگفت که همهجا بودنِ خدا به فضا و نامتناهی بودن قوام میبخشد، و اندیشمندان نیوتونیِ پس از او نیز به پیوند فضا و خدا باور داشتند.
اگر با دیدگاه مور بنگریم، فضا و خدا با هم در پیوندند: بنابراین، وقتی به چشماندازهای نامتناهی مینگریم، ممکن است بیکرانگیشان را به خدا پیوند بدهیم. شاید در مواجهه با بیابان، کوهستان، اقیانوس، نمکزارها و یخزارهای وسیع، عظمتی که حس میکنیم از آنِ خداست. شاید چیزی که درمییابیم، نوعی از الوهیت باشد، چیزی که فراتر از ماست؛ و در لحظهی حضور بر نوک قله، انگار به آن پیوسته و با جهان یکی شدهایم. در هر روی، مثل هر چیز که نتوانیم پایانی برایش متصور شویم، این چشماندازهای بیپایاننَما شگفتیآورند. با گسترش توریسم کوهستانی و بیابانی و ساحلی، توانستیم در عظمت و الوهیتی فراتر از خودمان غرق شویم و بعد، چای و کیکمان را بخوریم و آفتابمان را بگیریم و عکسهایمان را هم بیندازیم. به همین راحتی.
در طبیعت، کشفِ خدا یا بازکشفِ خود؟
اما آیا راستیراستی پاسخ این است؟ از طبیعت لذت میبریم، چون خدا را در آن مییابیم؟ در واقع، تنها پاسخ این است؟ به خاطر همین است که خدایان یونانی در کوه میزیستند، خیلی از نیایشگاههای چینیها در کوهها بنا شده بودند، یا خیلی از پیامآوران در غاری در کوه عزلت میگزیدند و به وحیِ الهی میرسیدند؟ ممکن نیست که در طبیعت، بهجای خدا، به خود برسیم؟
این پاسخ هم یکجاییش میلنگد. با چنین پاسخی، به وادی عرفان نزدیک میشویم، یا به تفکیکِ شریعت و طریقت و چنین چیزهایی میافتیم. با مفهومهایی مثل «یافتن خدا» و «شناخت خود» به بیراهه کشیده میشویم. بهتر است روی تجربهی عینیمان در طبیعت تمرکز کنیم. بیایید سری به جنگل بزنیم و با دو نفر دیگر همراه شویم. شاید با تجربههای آنها، بتوانیم به پاسخمان نزدیک شویم.

طبیعت، نمادی از امری رازآلود (؟)
اول کمی با رالف والدو امرسن در جنگل قدم بزنیم، فیلسوفی که بنیانگذار جنبش فلسفی «تعالیگرایی آمریکایی»ست و کتابی با نام «طبیعت» نوشته است. در جنگلهای بکر و سبز قدم میزنیم، صدای زندگی موجوداتی را از هر سو میشنویم، از میان درختان یا از خشخش برگها که خبر از حرکت موجودی در میانشان میدهد. حیاتِ خاموشی هم در جریان است که آن را حس میکنیم، اما نمیبینیم، مثل زندگیِ حشرات ریز لای تنهی درختان. امرسن به جنگل آمده است تا در انزوا، به شناختی از هستی برسد. از شهر جدا شده است، از آدمها دور شده است و در طبیعت غور میکند. ازش میپرسیم که از تأمل در طبیعت به چه رسیده است؟ میگوید که هرچه در طبیعت میبینیم، خبر از وجودی ژرفتر، والاتر و بس رازآلود در پسشان میدهد: کسی باید این طبیعت را آفریده و دستی باید به آن نظم داده باشد. امرسن از طبیعت، به خدا میرسد. اگر کمی زمان و مکان را قاطی کنیم، ممکن است آن وسط بیتی از سعدی را هم بخواند: «برگ درختان سبز، در نظر هوشیار/ هر ورقش دفتریست، معرفت کردگار»

طبیعت، خودِ امر رازآلود (؟)
کمی جلوتر، با هنری دیوید ثورو همقدم میشویم، شاگردِ امرسن. ثورو هم با انزوا در طبیعت، پی شناخت میگشت. او نیز در ابتدا، وقتی در جنگل قدم میزد، خدا را در برگِ درختان سبز میدید. ثورو کلبهای کنار دریاچهی والدن، در کنکورد ماساچوست، ساخته و دو سال در میان طبیعت، به طبیعیترین شکل!، زیسته بود. ثورو در طبیعت، در جستوجوی درمانی برای یأس زندگی، به راهحل «زندگی کاوشگرانه» رسید. به خدا هم رسید. اما خدایی که او یافت، با خدای امرسن فرق داشت. ازش میپرسیم او چهجور خدایی را در طبیعت یافته است؟ پاسخ میدهد که اصلن مسئله این نیست. میگوید اگر بخواهی، میتوانی در طبیعت خدا را بیابی، اما چیزی رازآلودتر و مهمتر هست که باید به آن توجه کنیم. میپرسیم پس وقتی در طبیعت میچرخید، چه چیزی توجهش را جلب کرد؟ ثورو جواب میدهد:
با خشیت به زمینی که بر آن پا گذاشتم نگریستم تا ببینم قدرتها در اینجا چه ساختهاند، صورت و شیوهی کارشان را. این همان زمینی بود که دربارهاش شنیده بودیم، همان که از خائوس و شبهای کهن ساخته شده بود… ماده بود، بسیار هولناک…در برابر کالبد خود احساس خشیت کردم، این مادهای که در آن محصورم بسیار شگفت در نظرم آمد… سخن از رازهاست! به زندگیمان در طبیعت بیندیشید-هر روز نمایان شدن ماده، مرتبط شدن با آن- سنگها، درختان.*
ثورو به شگفتی «ماده» رسید، شگفتی درخت، سنگ، برگ. ازش میپرسیم که این ماده خبر از خدایی آفریننده میدهد؟ پاسخ میدهد که «نباید هیچ ملکوتی را بیش از حواس نابی که به آنها مجهزیم بستاییم.» ثورو بهمان میگوید که طبیعت، نمادی از چیزی ژرفتر و والاتر و رازآلودتر نیست؛ طبیعت، خودش، ژرف و والا و رازآلود است. میگوید در طبیعت بگردید، تمام حواستان را به کار بیندازید، به حیاتِ ماده دقت و در آن، تأمل کنید. به یاد داشته باشید که ما نیز جزوی از طبیعتایم، از ماده تشکیل شدهایم و همانقدر، جای شگفتی و کاوش داریم.
طبیعت شگفتآور است، من هم همینطور
کتاب «والدن»، متنی که ثورو پس از دو سال زندگی در کلبه نوشت، در واقع یکی از متونیست که فلسفهی محیطزیست را پایهگذاری کرد و سبب شد مردم بیشتر به طبیعت اهمیت بدهند. البته خطر ته کشیدنِ منابع و نگرانیهای روزافزونِ زیستمحیطی هم دستدردست فلسفه گذاشتند و کمکم، دغدغههای محیطزیستی را در سرِ آدمها کاشتند. ثورو، برعکس امرسن (و سیستمهای اقتصادی، دولتها و کلیساها!) طبیعت را منبعی نمیدید که باید بر آن تسلط پیدا کنیم، بلکه نعمتی میدید که باید از آن محافظت کنیم. چرا؟ چون ما هم جزوی از طبیعت هستیم و باید برای باقی اجزایش اهمیت قائل باشیم. (+چهطور میتوانیم از طبیعت محافظت کنیم؟)
حالا، لحظهای روی سنگی بنشینیم و درنگی کنیم. تا کنون، به چه پاسخهایی رسیدهایم؟ طبیعت به ما لذت میدهد چون: در آن خدا را مییابیم، در آن خودمان را میشناسیم، با شگفتی دنیا مواجه میشویم و خودمان را در دلِ آن میبینیم. اما اگر خدا و خود و شگفتی ماده و تمام این کلمات را دور بریزیم، چه میشود؟ چه میشود اگر طبیعت را معطوف به یافتن چیزی نکنیم، بلکه فقط، در آن گم شویم؟
اگر در طبیعت غرق و گم شویم، چه اتفاقی میافتد؟
۱.با بیکرانگی، بکری و زیبایی طبیعت مواجه میشویم. در دلِ حیات جاری طبیعت قرار میگیریم.
۲.تمام حواسمان را به کار میاندازیم: میبینیم، میشنویم، میبوییم، میلمسیم و اگر چیزی باشد!، میچشیم. سراسر ادراک و حس میشویم، حالتی که با کمتر فعالیتی میشود تجربه کرد. هیچ اثر هنریای نمیتواند چنین تجربهای بسازد. نقاشی را میبینیم و اگر بشود، لمس میکنیم. موسیقی را میشنویم و اگر با آن برقصیم، باقی حواس بدنمان را هم کمی قلقلک میدهیم. ادبیات را میبینیم و میشنویم و اگر تخیل پویایی داشته باشیم، میتوانیم بلمسیم و بچشیم و کاملتر تجربه کنیم. اما طبیعت، تمام حواس را تحریک و یکجا جمع میکند.
۳.از حواسپرتیهای دنیای مدرن میرهیم. حالا که در جریان حیات طبیعی قرار گرفتهایم، تمام حواسمان را به کار انداختهایم و از حواسپرتیها دور شدهایم، میتوانیم خودمان را رها کنیم و بگذاریم فکرمان به هر کجا میخواهد برود.
۴.در جریانِ سیال فکر و در جریان قلقلکهای حواس گم میشویم.
۵.بعد، میتوانیم نفسی بکشیم و شاید در آن لحظه، گرهای از گرههایمان گشوده یا چیزی برایمان روشن شود.
پس از گم شدن، چه پیدا میکنیم؟
بهگمانم این چیزیست که طبیعت به ما میدهد. اینکه در نهایت ما چه چیزی به دست میآوریم، فرق میکند. یکی مثل امرسن، در طبیعت به خدا میرسد. دیگری مثل ثورو، به شگفتی ماده و تن خودش میرسد. دیگرَکی، مثل کریستوفر مککندلس، در کورهراهی در آلاسکا، به آزادی میرسد. مککندلس کسی بود که زندگی مدرن را رها کرد، بی هیچ آمادگی به طبیعتِ آلاسکا زد و پس از صد روز، از پا درآمد. در وسایلش، کیسهای برنج و چند کتاب پیدا کردند؛ یکی از آن کتابها، «والدن»ِ ثورو بود. دیگردیگرَکی مثل لورلای گیلمور، در سریال «گیلمور گرلز»، در طبیعت، بالاخره بهترین خاطرهاش با پدرش را به یاد میآورد و کمی از سوگ مرگ پدر تسکین مییابد. یکی هم ممکن است در طبیعت آنقدر ذهنش آرام شود که ایدهی یک داستان یا جواب یک مسئلهی ریاضی در ذهنش جرقه بزند. چیزی که پیدا میکنیم فرق دارد و آنقدر هم مهم نیست؛ مهم این است که یاد بگیریم آگاهانه گم شویم، وگرنه راهِ پیدا شدن را نخواهیم یافت.
با هم در بیابان و کوهستان و جنگل گشتیم و کوشیدیم رازِ لذتِ طبیعتگردی را کشف کنیم. اگر مزیت طبیعت را در گم شدن ببینیم، نمیتوانیم آدابی برای طبیعتگردی متصور شویم. تنها نکتهای که در طبیعتگردی باید به یاد داشته باشیم، این است که ما جزوی از طبیعتایم و باید حواسمان به باقی اجزایش باشد. سوا از محافظت از محیطزیست، باقی چیزها دربارهی شیوهی طبیعتگردی کاملن به خودتان بستگی دارد. شما دوست دارید چهطور گم شوید؟
*منبع این نقلقول و اطلاعات دربارهی امرسن، ثورو و فلسفهی فضای هنری مور: کتاب «معنای سفر، فیلسوفان در بلاد خارجی»، امیلی تامس، برگردان ایمان خدافرد، نشر ترجمان (+میتوانید این کتاب را از اینجا بخرید و بیشتر در فلسفهی سفر غور کنید)
