میشل دو مونتنی، فیلسوف فرانسوی، میگوید با سفر، فواید حمام را میآموزیم، پس از برگشت به خانه محبت زناشویی آتشینتری را تجربه میکنیم و با چیزهای تازه و ناشناخته مواجه میشویم. نمیدانم سفر محبت زناشویی را بیشتر میکند یا نه، اما میدانم مسافرت همیشه علاقهام به مستراحِ خانه را چندچندان کرده است. باری، با گزارهی آخرش بیش از همه موافقام. نقطهاشتراکی در نظر بسیاری از گردشگران و اندیشمندان، مثل پل ثورو و رنه دکارت و دیگردیگران، دربارهی سفر وجود دارد: سفر، مواجهه با تازهها و ناآشناهاست.
من هم (که نه گردشگرَم و نه اندیشمند) با آنها همداستانم. نه مثلِ ژانژاک روسو فکر میکنم که هدفِ سفر تربیت و اعتلای شخصیست، نه مثل فرانسیس بیکن پیِ جمعآوریِ اطلاعات دربارهی اقتصاد و سیاست کشور مقصد میگردم. من نیز میپندارم که سفر با کشفِ تازگی، سفر میشود و باقی چیزها، دورچینِ بشقابِ سفرند.
سفر چیست؟
در نگرِ من، سفر مثلثیست با سه رأس:
۱.سفر، بیرون زدن است: بیرون زدن از خانه، از روزمرگی، از خود، از خود، از خود.
۲.سفر، رفتن به سوی ناشناختههاست: شهری که ندیدهای، زبانی که نشنیدهای، غذایی که نچشیدهای، فکری که به ذهنت خطور هم نمیکرد و چه و چه (و چه؟)
۳.سفر، تکان خوردن است: تکان خوردن تن، احساس، اندیشه.
در دلِ این مثلث، تمام آن چیزهای دیگر جا میگیرند: طیارهسواری و چشمدوانی و شکمچرانی و کمرخارانی و عکسپرانی و خوابدوانی یا خوابپرانی و دیگر هرچه خود میدانی. اینها باید در دل مثلث باشند تا پُرَش کنند. اما به تنهایی، بدون آن سه رأس، سفر به حساب نمیآورمشان. سیاحت و استراحت در اوقات فراغت چیز بس دلچسبیست، اما با این مفهوم که بافتهام، نامش «سفر» نیست. اگر بیرون بزنی و جستوجو کنی و چیزی تازه ببینی و چیزی، ذرهای، در تو تکان بخورد، سفر کردهای.
هنوز هم میشود چیزهای «ناشناخته» پیدا کرد؟
روایت است که پوثیاسنامی، از اولین کاشفانِ جنوبگان، وقتی به خانه برمیگردد، از زمینهای یخزده و لمیزرعِ وسیع میگوید، اما هیچکس حرفش را باور نمیکند. این اتفاقیست که صدها سال پیش ممکن بوده است. حالا اما، ناشناختهها کمتر شدهاند و تمامِ ما میتوانیم آن یخزارهای پهناور را در دستمان بگیریم و ببینیم، در این گوشیهای فسقلیمان.
اصلن کسانی مثل فاسل فکر میکنند که سفر دیگر ممکن نیست. به نظر او، سفر دو ویژگی مهم دارد: حسِ هیجانبخشِ اکتشاف و حسِ لذتبخش توریستی اینکه بدانی چی کجاست. اما حالا، با اینترنت و بهخصوص با سازوکارهای توریستی، همهچیز آشناسازی میشود و چیزی نمیماند که بخواهیم کشف کنیم. کسانی هم فکر میکنند که همهجا دارند شبیه هم میشوند و چیزی برای دیدن نیست. جان استوارت میل در قرن پانزدهم چنین نظری داشت ، چه برسد به ما که الان هر جا برویم رستورانها مکدونالد یا شبهمکدونالدند و باید غذای محلی را از زیر سنگ بیابیم!
اما هنوز هم سفر ممکن است. هنوز هم میشود ویژگیِ اصلی سفر را کشفِ تازگی دانست. منتها باید کمی بیشتر پی چیزهای نو بگردیم تا پیدایشان کنیم. حالا وقتی یک خنزرپنزری بداخلاق را در کوچهپسکوچهها پیدا میکنی، در چین غذای تازه (به خاطر زنده بودن) میخوری یا آیینِ مذهبی جالبی میبینی، میتوانی کمی از حسِ پوثیاس را تجربه کنی!
سفر، فقط سفر نیست!
اگر سفر را اینطوری معنا کنیم، میتوانیم گاه بدونِ اینکه پا از خانه بیرون بگذاریم، سفر را تجربه کنیم. با این دیدگاه، من ادبیات را نیز نوعی سفر میبینم. نه سفرِ درونی و این حرفها. (از این کلمه مورمورم میشود!) ادبیات هم رأسهای آن مثلث را دارد: امکانِ تجربههای تازه را بهت میبخشد و نشانت میدهد که میشود هزار جورِ دیگر زندگی کرد. هزار جوری که شاید روی کرهی خاکی پیدایش نکنی و فقط در تخیلِ آدمها بیابی.
سفر برای نو شدن
وقتی کفشهای کشف را به پا کنی، به سفر میروی. به خانه که برمیگردی، چیزی در تو تکان خورده است: یا دیدهای که میشود جور دیگری زندگی کرد ، یا شیفتهی نوعی رقص شدهای و با نابلدیات رقص بهکل جدیدی ساختهای، یا سوسک را به رژیم غذاییات اضافه کردهای، یا فهمیدهای که چهقدر مستراحِ خانه یا همسرت را دوست داری!
